وقتی توی چشمانش نگاه میکردم هیچ چیز نبود، جز غم! دلم گرفت، از بی کسیه این دختر دلم گرفت..
مدام اشک می ریخت و آهسته به من میگفت: ((دیدی بدبختی به سراغم آمد.. دیدی بی کس شدم... من دیگر هیچ کسی را ندارم... ))

مثل دختر بچه های کوچولو لب برمیچید و بی پناهی در صورتش موج میزد...
خودم خجالت میکشیدم وقتی به این دوست تنهایم که تازه یک روز است پدرش را از دست داده و واقعا دیگر در این دنیا هیچ کسی را ندارد میگفتم: غصه نخور ، تو خدا را داری!
خدایا حکمتت چیست؟ این دختر بیچاره را فقط برای ذلت و بدبختی کشیدن به این دنیا فرستاده ای؟
