پریشب که راحله داشت برام بازی شب یلدا رو میخوند خیلی برام جالب بود. رارا جونم منو به این بازی یلدا دعوت کرده! حالا بازی رو شروع میکنم:
من ! یه دختر خیلی حساس ، زودرنج ، فضول و گاهی وقتا لوس هستم! کافیه یه نفر یه چیزی بهم بگه که به مزاجم خوش نیاد اون موقعست که صورتم سرخ میشه و اگه خیلی بهم برخوره چشمام خیس میشه!! از فضولیمم که دیگه هیچی نگو! اگه اراده کنم از کار کسی سر در بیارم با گنگستر بازی به هدفم میرسم! انقدر فضولم که در سن 2 سالگی از روی کنجکاوی سماور رو برگردوندم روی خودم! و از اونجا که خدا دوستم داشته هیچ اثر سوختگی روی بدنم نیست!
من یه بچه ناخواسته بودم! مامانم هر کاری که فکرشو بکنید کرده که من به این دنیا نیام!! از قرص و دوا درمون بگیر تا هر چی که فکرشو بکنی! اما با کمال تاسف به عرضتون می رسونم که بالاخره من روی مامان گرامیم رو کم کردم و اومدم تو این دنیا... وقتی که مامانم با بی میلی منو بغل میکنه یه خنده ای میکنم که از همونجا عقل از سرش میره!!! و خدا رو شکر میکنه که یه همچین دختر گلی داره لوول
هر کی منو میبینه باورش نمیشه که بلد باشم عصبانی بشم، اما متاسفانه سکه دو رو داره! یک روی من خیلی بگو بخنده و خوش و سرحاله و هیچ وقت لبخند از لبام نمیاد پایین! زیاد مایل نیستم روی دیگرم رو براتون بنویسم! همه خوبیها و خنده روییها رو برعکس کنید! به قول راحله: میشم عین سگ پاسوخته!!!
شاید باورتون نشه اما یکی از بزرگترین آرزوهای من این بوده که قدم خیلی بلند باشه! دوست داشتم انقدر قدم بلند بود که بهم میگفتن ((دختر درازه)) ... و همیشه غبطه مردم رو میخورم! بارها شده آرزو کردم کاش جای فلان آدم بودم!
12 سالم که بود یه بار به خاطر دفاع شخصی و گرفتن توپ والیبال از خواهرم، لپ خواهرمو گاز گرفتم. اونم نه یه گاز معمولی یه گاز آبدار که تا یک ماه جاش رو گونه های خوشگلش مونده بود. اون موقع ها هاپو کوچولو صدام میکردن !
اینم از پنج مورد من! اما باید به عرضتون برسونم که چون من خیلی روم زیاده میخوام جر بزنم و شش مورد بگم اینو شاید بجز خواهرام هیچ کس ندونه ! من تا اول دبیرستان پیش مامانم میخوابیدم...
بهناز، امیرارسلان و مهرداد و گیتار و شعر و عرفان رو به این بازی دعوت میکنم. میخواستم میثم رو هم دعوت کنم که از من زرنگ تر هم بوده!
+ نوشته شده توسط رابعه در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت
22:3 |