سال اول راهنمایی بودم .روی یک نیمکت نشسته بودم و با خودکاری که توی دستم بود روی دفترم خط خطی میکردم.. که یه دختر خانوم با قد متوسط و اندامی متناسب و یه چهره کاملا مهربون اومد کنارم نشست.لب برجسته و پر از خطش خیلی توی زیباییش تاثیر گذاشته بود... چشمای ریزش به آدم لبخند میزد.. مثل فرشته ها بود این دختر..
همونجا پایه دوستیمون شکل گرفت یه دوستیه صمیمی و دوست داشتنی. از اون به بعد توی تمام لحظه هام اسم قشنگ آتوسا رو لبم بود. تو همون عالم بچگی بهم قول دادیم تا همیشه واسه هم دوستای خوبی بمونیم و به قولمون عمل کردیم اما روزگار نامرد حسودیش شد و آتوسا رو ازم گرفت!.
اگه اشتباه نکنم سال 75 بود.
هرگز به ذهنم نرسید اون همیشه ای که ازش حرف میزنیم سال 84 باشه!!!
خیلی زود تموم شد، خیلی! کمتر از یک چشم روی هم گذاشتن..
2 اردیبهشت سالروز رفتن همیشگی آتوسای عزیزمه
او آسمانی بود و به پرواز فکر میکرد و با شوق رهایی به آسمان پر کشید چه دیر شناخته شد او بزرگ بود و زمین برایش کوچک ..مثل برکه ماندنی... مثل دریا رفتنی



