|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 0:20 توسط رابعه
دلم تنگه نگاهته! من میخندیدم و میگفتم به چشم ِ همه ی "مادرها" بچه هاشون زیباترینن! جریان ِ سوسکه است مادر ِ من... میگفتم: من عین ِ خودتم... هر چی دارم از توئه ... فرم صورت و حتی لبخندم! میگفتی:! واااااا ! من با این چشای ریزم؟! ... میگفتم: آخ قربونت برم.... میگفتی : خدا نکنه تو بری! من برم.... :( ای وای.. کاش آخرین دیالوگو نمیگفتی... کاش من قربونت میرفتم تا این زندگیم نباشه! اون وقت من اینقدر بغض نمیکردم! اینطور عاجز نبودم...
ای مرگ! از آن لبانِ شیرینت؛ یک بوسهء جاودانه میخواهم! شعر از بانو فروغ! + نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 9:19 توسط رابعه
کنسرت دنگ شو! یا به قولی اجرای پژوهشی ، آموزشی در سالن 150 نفری ... چه شبی بود... ممنون شایا و طه شجاع نوری! و حیف که سپنتا مجتهدزاده از گروه جدا شده! حافظ میگه: از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک؛ امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی و من میگم: از پنج چیز مگذر گر عاقلی و زیرک؛ امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی! و البته ز ِ دنگ شو!
نبودنِ تــو + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 9:51 توسط رابعه
گودی ِ زیر ِ چشمم، این ضعف و سرگیجه ؛ این تغییرات فیزیکی و روانی همه گواهی می دهند که دختر ِ توی آینه "رابعه" ی سابق ؛ نیست... دلم را خوش میکنم به تقویم که می گوید: تو هنوز جوانی... و همان لحظه صدایی از درونم می شنوم: کور خوانده ای؛ تو،
داری از درون... پیر می شوی... پ ن: خدایا
ساقه های جوانم از ضربه های تبرت زخم دار است! میشه ضربه ی بعدیت رو محکم بزنی تو شاهرگم.. لطفا! خسته شدم.. و کلافه! + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 23:53 توسط رابعه
راستش را بخواهی! من نمـی دانــم از دسـت داده ام! ... یـــا ، از دسـت رفـــتـه!!!! سكوتم را؟ می بینی این همه درماندگیم را ؟ این همه بغض
ِ یکجا را؟! .. بعید می دانم! اگر می دیدی من اکنون کنارت بودم! سرخوش و
خرم... /دلرحم ترین/.... *چاقاله بادام ها درشت و تلخ شده اند.. و این
یعنی فروردین رو به اتمام است! تک و توک چرخ دارهای دوره گرد؛ گوجه سبز!
میوه ی مورد علاقه ات را که نوبر ِ "بهار" است میفروشند... هوا هم که عطر ِ
تو را میدهد! خوشبوترین گلم! همه ی شواهد بر اینند که بهار شده... اما من! هنوز هم گمان می كنم پاییز است ... عجب!؛ بهار هم نتوانست برای من پاییز را به پایان برساند!... من! نمی میرم مادر شعر : از سیدمحمد مرکبیان
بی تو از شش آبان ؛همه ی روزهامون سیزده و نحسه مامانی...
عیده و امسال عیدی ندارم
پارسال
همین روزها ؛ من از بی تو بودن هراس داشتم... منتظر ِ معجزه بودم! که سرطان از
خانه ی ما دل بکند و برود! اما انگار خوش میگذشت به "کلاتسکین"! حق
داشت؛ جای خوبی برای خودش دست و پا کرده بود... وجودِ گرم ِتو ، جذاب بود و
انگار مهره ی مار داشتی ؛ میزبان ِ هر که میشدی ماندگار میشد! من!
میدانستم بیماری ات درمان قطعی ندارد اما باور نمی کردم... باور
نمی کردم که در اوج جوانی در مراسم خاکسپاری ات شرکت کنم و اشک بریزم! باور نمی
کردم بدون حضور تو زیستن را! (جان کندن را)!! حتی
تصورش هم سخت بود! دیدن بدن نحیفت روی سنگ غسالخانه! هنوز نگاهِ مرده شوری که
تو را ! می شست در ذهنم هست... میگفتم آرام تر ؛آرام تر ؛ دردش می آید؛ آرامتر...
و او هم با مهربانی میگفت: باشد.. باشد! نمی دانست تمام آرزوهای من را زیر دستانش
می سابد!
آن
لباس ِ سفیدی که تکه تکه! دور ِ تن ِ تو
میپیچید... انگار رخت ِ سفید ِ عروسی ِ من
بود! همان لباس سفیدی که هر دختری آرزوی پوشیدنش را دارد ! و از همان روز رخت و
لباس ما دیگر مثل روزگارسیاه شد... و تقدیر ! چه بی رحمانه همه ی آرزوهایم را به
گور سپرد...
! اما؛ به حق چه
عروس ِ زیبایی بودی تو... با همان لبخند ِ همیشگی ؛ و همان گونه های برجسته... راستش
باور نمی کردم! سال نو شود و مادرم کنارم نباشد؛ آخ چه رنجیست سال نوی بی تو...
همه خوشحالند و مشغول تدارک و من دلم پر از غم... برای همه بهار "فصل مورد
علاقه ی من" در راه است و در قلب من خزان ریشه کرده ! بهار ِ من؛ امید
زندگی ام و دلخوشی ام! در قطعه ی دویست و بیست و یک ِ گورستان خوابیده!
اینجا در قلب ِ من؛ خزان برای همیشه ماندگار شد... روزها همه شبیه همند دیگر...
زشت و بی انگیزه و سرد و دلگیر! امسال
! ماییم و هفت سینی که شش سین دارد...
چرا
که سبزی ِ حضور تو ؛ در خانه نیست مادرم + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 10:38 توسط رابعه
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 14:23 توسط رابعه
و من نمی توانم آرام باشم چون اگر دی وی دی ِ آخرین فیلم تو هم پیدا شود باز چیزی درست نمیشود! پ ن: پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور: آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. این را که خواندم فکر کردم کاش ؛ کاش حق انتخاب بود...فقر و بی نوری ؛ بهتر است از سرطان... :(
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 20:58 توسط رابعه
دلم برای زنی تنگ است ....... زنی که به درد رسید..!! زنی که سپیدی ِ موهایش را از سیاهی ِ این روزگار لعنتی گرفت ... زنی که رفت و با رفتنش همه چیز را با خود برد! + نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 0:54 توسط رابعه
تو مثل منی برف راه میروی و آب میشوی. تو مثل منی برف آتش را روشن میکنی تا در هرمش بمیری یاسهای تابستانی ادای تو را در میآورند پروانهها که تو را ندیدند عاشق او میشوند نکند سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف. کاش میتوانستی تابستانها بباری تا با تنپوشی از برف برابر خورشید عشوهها میکردیم. به شادی مردم اعتماد مکن برف تا میباری نعمتی چون بنشینی به لعنتشان دچاری. چیزی در سکوت مینویسی همهمان را گرفتار حکمت خود میکنی ما که سفیدخوانیهای تو را خوب میشناسیم. تو چقدر سادهئی که بر همه یکسان میباری
تو چقدر سادهئی که سرنوشت بهار را
روی درختها
مینویسی که شتکها هم میخوانند. آخر ببین چه جهان بدی شد آفتاب را داور تو قرار دادهاند و تو با پائی لرزان به زمین مینشینی پیداست که میشکنی برف. تا قَدرت را بدانند با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ فکر میکنم سرنوشت مرا جائی دیدهئی
برف. آب شو آب شو! موسیقی منجمد! و بیا و ببین رنج را تو کشیدی به نام بهار تمام میشود. عزیز دلم ؛ حضرت شمس لنگرودی + نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 11:29 توسط رابعه
هنوز همه مرا به جان تو قسم می دهند .... میبینی .... ؟! تنها من نیستم که رفتنت را باور نمی کنم ... !!!
جز تو و آغوش گرمت؛ هیچ چیز حریف سرمای این زمستان لعنتی نمی شود... تو نیستی و من بی تو یخ میزنم؛ شبیه همان گربه ای که سحرگاه اول جداییمان؛ در آن سوز و سرما به تو پناه آورده بود...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 23:0 توسط رابعه
از این بیمارستان به اون بیمارستان ... از این آزمایشگاه به اون کلینیک... از این دکتر به اون متخصص... دکتر سلطانعلی فلاح! بعد از انجام اندو سونوگرافی با جدیت تمام بهم گفت هیچ کاری نمیشه کرد... پاهام سست شده بود؛ من چه میدونستم ای آر سی پی چیه! چه میدونستم کلاتسکین تومور چیه! چه میدونستم چه بلایی داره سرمون میاد... و بعد با تو آشنا شدم... ولی
عکستو که میبینم اشک میریزم... این رو هم میدونم تا عمر دارم فراموشت
نمیکنم... نه ماه از حساسترین روزای زندگیم همه ی امیدم به تو بود... بهر حال! این روزا سالگرد ِ تلخ آشناییمونه! دکتر نا صر ابراهیمی دریانی...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 15:3 توسط رابعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 14:18 توسط رابعه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 20:37 توسط رابعه
ای تو! که مرا میخوانی میشنوم صدایت را! نوای دلنشینت را؛ با یاد ِ تو چشم میبندم و صبح چشم که باز میکنم
تو را نزد خود حس میکنم... دیوانه نیستم! بیش از اندازه دوستت دارم.... پی نوشت: تو چشمه ای هستی که گرداگردش را تله گذاشته اند، + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 8:58 توسط رابعه
26 سال پیش ، در
چنین روزی؛ بی تاب ِ رها شدن بودم. بی تاب ِ دیدن دنیایی رنگارنگ ؛ بی آنکه بدانم روزگاری
اینچنین سیاه انتظارم را می کشد... بی آنکه بدانم تقدیر ِ بی
رحم اینگونه برایم رقم خورده است... 7 دی 64 ! آقای دکتر یداللهی
به داد نوزاد و مادر رسید و هر دو را از مرگ نجات داد! می گفتی شنبه ساعت 10 شب بود ؛ شبی سرد
که اگر پشت یک چراغ قرمز میماندی نوزاد رنگ ِ این دنیا را نمی دید... و ایکاش پشت یک چراغ ِ قرمز معطل میشدید... آخر سیاهی که تماشا
ندارد! امسال اولین دی ماه ِ بی
توست ... اولین روز ِ تولد بی تو!
این که تولد نیست... انهدام است، س ق و ط است ! کاش نمی دیدم روز ِ تولدی
را که تو در آن حضور نداری خالق ِ من! دلم برایت لک زده... برای
آغوشت، صدایت، دستهای مهربانت... برای مهربانی ها و خنده هایت... امسال کلی برنامه ریزی کردم برای سالگرد ِ سقوطم! به خانه که رسیدم؛به ریحان می گویم کیکی بخرد ؛ همراه یک شمع ِ سیاه
رنگ!... سپس هدیهی
همیشگی ات را "که اکثرا پول بود؛" کادو میکنم خطت را
خوب بلدم...
طوری
رفتار میکنم که واقعا خیال
کنم این
هدیهی توست ...
اما نمیدانم
امسال؛ چه مینویسی
روی پاکت برای روز تولدم... شاید بنویسی: "رابعه جان، دختر قشنگم
تولدت مبارک" هدیه را باز میکنم و اشک میریزم...
امروز ماهگرد ِ جداییمونه... تقویم می
گوید شصت و یک روز گذشته اما... برای من بیش از شصت و یک سال سپری شده؛ دو ماه است زندگی روی
سگی اش را نشانمان داده.... دو ماهیست که نیمه شبها از خواب میپرم و نیستی که از
تو بپرسم عزیزم درد نداری؟؟؟
شصت و یک صبح بی تو گذشته...هر صبح در را که باز میکنم تا از خانه خارج شوم منتظرم تا بگویی:
ظرف غذایت را فراموش نکنی!!! کمی مکث میکنم؛ صدایت در گوشم میپیچد و با بغض خانه را ترک میکنم... شصت و یک شبانه روز است که روزم را با بغض آغاز و شبها با چشم ِ خیس به خواب می روم... دو ماه است که در این شهر که هیچ؛ در خانه ی پدری هم
احساس غربت میکنم....
سخت دلتنگــــــــــتم
در ابتدا، جنینی کروی شکلی... که از دایره ی درد!!! بیرونت می کشند. . . . . . . . .
خواهرزاده ات خوابت را دیده ؛ "نگران ِ ما بودی... اظهار
ناراحتی میکردی از این همه بی تابی..." من که باور نمی کنم؛ اگر همه ی اینها حال مرا ندانند تو خودت
می فهمی... بیست ساله بودی که مادرت را از دست دادی... میگفتی در کوچه ی خاکی روی زمین افتاده بودی و بر سرت میزدی...
جیغ میکشیدی و باور نمی کردی بدبختی ات را! خودت درد بی مادری کشیده بودی مادر جان.. سی سال هم که از این
مصیبت گذشته بود باز اسم مادرت که می آمد لب بر می چیدی و اشکت جاری میشد... پس
نخواه که بی تابت نباشیم... ما که به زندگیمان برگشته ایم عزیز دلم... راه میرویم، غذا
میخوریم، نفس میکشیم... فقط جای خالی ِ تو آتیشمان می زند...... تازه؛
پنجشنبه من و ریحان و راحله را به آرایشگاه بردند؛ دستی به سر و رویمان کشیدند و
به قول خودشان از عزا در آوردندمان! دستشان درد نکند ...
باغبانش تو بودی ... بهانه ات را میگیرد پی نوشت: خودت یادم دادی خواب ِ زن چپ است... در تقویم ِ همه! فردا شب ، شب ِ اول ِ زمستان است... شب ِ یلدا؛ بلندترین شب ِ سال؛ تو هر سال با انگشتان کشیده و مهربانت برایمان انار دانه می کردی ؛ هندوانه قاچ می کردی و عطر ِ خوش ِ سبزی پلو با ماهی ات کوچه را بر می داشت... امسال اما؛ برای ما شش آبان اول زمستان بود...اول ِ سوز و سرما... بلندترین شب ِ سال برایم همان شبی بود که تا صبح کنار ِ جسم ِ سرد و بی جان ِ تو بودم ... نمی دانم چطور سپری شد آن شب... مدام پارچه ی سفیدی که رویت بود را کنار می زدم و صورت خندانت را نگاه می کردم... صدای ضجه ی من از ناله ی آسمان بلندتر بود... عزیز ِ من! خیالت راحت ؛ امسال هم همه ی سوروسات مهیا بود.... بجای هندوانه ی سرخ دل ِ من قاچ شده بود؛ دانه های اشکم هم مثل دانه های انار غیر قابل شمارش بود... "من خون گریه می کردم... " و عطر ِ گل ِ یاسی که از تو در فضا پرآکنده شده بود اجازه نمی داد قویترین عطرها هم به مشامم برسد گل ِ خوشبوی من... واقعا درست است که : یک لحظه، زندگی تو از دست میرود!…وقتی کسی که هستی ِ تو هست میرود!! پارسال همین موقع تو صحیح و سالم بودی... کلتسکین تومور ، هنوز خودش را نشان نداده بود... همه ی ما شاد و بی غم بودیم... صدای خنده هایمان گوش ِ فلک را کر می کرد... پر از انگیزه بودیم برای ادامه ی زندگی... و اکنون! برای تو نمی دانم آنجا چگونه می گذرد... اما برای من ؛ اینجا، انگار بر گلویم خنجر گذاشته اند و نميبُرند!!
Don’t leave me in all this pain
Come back and bring back my smile , Come and take these tears away
I need your arms to hold me now Take back that sad word good-bye
Don’t leave me here with these tears Don’t leave me in all this pain
دلتنگی
ِ همه را ، در آغوش تو، تمام می کردم ! حالا دلتنگی ِ رفتن تو را چه کنم ؟... نه! نمی شود.. هیچ گونه این غم سبک نمی شود... چه کسی گفته خاک سرد می کند؟ غلط است... نبودن تو را هیچ چیز تسکین نمی دهد؛ جز مرگ... به گمانم فقط خوابیدن زیر ِ خروارها خاک است که سرد میکند این غم را... مرا طلب کن... خورشیدکم! تو رفته ای و این زندگی بی تو "شب ِ تار است" مرا بخواه؛ و آرامشی ابدی نصیبم کن... دردانه ات اینجا در عذاب است... اینجا بدون ِ تو حتی برای آه کشیدن هم هوا کم است... اینجا بدون ِ تو پر از دلتنگیست..
|