هیچ کی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته...
- حال همه ی ما خوب است ،
اما؛
تو باور نکن!
هیچ کی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته...
- حال همه ی ما خوب است ،
اما؛
تو باور نکن!
اینجا ایران است کشور من

اینجا ایران است ، اما پلیس های ضد شورش لبنانی و عراقی هستند (موجوداتی عاری از هرگونه احساس و ترحم)


اشتباه نکنید ، این عکسها مربوط به غزه و عراق نیست... اینجا ایران ماست..


من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی ، همه بر می خیزند...
یه کاری کن از بیشتر نیفتم تو غم آخر
نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره نگو این قصه دلگیره
یه عمری رفته از دستم نیای عشق تو میمیره
آهنگ ترس آقای شادمهر عقیلی در آلبوم تقدیر شاهکاره.. هرچی گوش میدم بیشتر برام تازگی داره...
ترس...
ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاک رو تو نگاهم
دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه باهم ..
میگن آدم از هرچی بترسه سرش میاد!
وقتی گلدون خونمون شکست !!
پدرم گفت: قسمت این بود...
مادرم گفت:حیف شد...
خواهرم گفت: قشنگ بود...
داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم......
اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود..
زنی می رفت ،
مردی او را دید و دنبال او روان شد .
زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟
مرد گفت : برتو عاشق شده ام .
زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ،
خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ،
برو و بر او عاشق شو .
مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ،
بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت
و گفت : چرا دروغ گفتی ؟
زن گفت : تو راست نگفتی .
اگر عاشق من بودی ،
پیش دیگری چرا می رفتی ؟
مرد شرمنده شد و رفت.
چه اتفاقات عجیبی در حال رخ دادن است...
نشانه هایی در اطرافم قصد آگاه کردنم را دارند، اما نمی دانم آگاهی به چه چیزی یا چه حسی !
من همه نشانه ها را به فال نیک گرفته ام ؛ امیدوارم همین طور باشد.
گاهی اوقات حس می کنم خدا زیاد دوستم داره و همه جوره بهم انرژی می ده.. هرچند که عکس این قضیه هم زیاد پیش اومده؛ فعلا که گوش شیطون کر اولی در حال اجراست..
قمری توی ایوون داره لونه می سازه، میگن اومد کاره! تازه قمری قصه ما یک تخم هم تو لونه اش هست.. بهتر از این نمیشه!
از دلم پیاده شو
آخرشه ...

مرسی خدا
مرسی آقای جلالی
مرسی امیر خان
مرسی بچه ها

بعد آن همه هیاهو و حاشیه هایی که برای استقلال ساختند، استقلال به حقش رسید...
استقلال همیشه قهرمانه
استقلال همیشه استقلاله
دنبال یک سری عکس قدیمی بودم ، به همین خاطر شروع کردم به چک کردن همه سی دی هام..
سی دی زرد رنگی را در درایور گذاشتم و زنده یاد دکتر فریدون فرخزاد شروع به آواز خواندن کرد:
ای شرقی غمگین
بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

وای ، که چقدر شعرها و حرف ها پر معنی بودند... عاشقانه موسیقی های قدیمی، عشق های قدیمی و مردمان قدیمی را دوست دارم.
من هیچ سنخیتی با این زندگی مدرنیته ندارم، کاش ۸۰ سال زودتر پا به این دنیا می گذاشتم
چه آرزوی محالی دارم من!
در این عصر تکنولوژی خیلی چیزها ترمیم شدنیه، اما این وسط وجدان و روح آدم ها چی شده؟
خودرو ملی با روکش طلا!


جسارتا آخه مورچه چیه که کله پاچه اش باشه؟
ایران خودرو پورشه و مرسدس با روکش طلا رو دیده و جوگیر شده..
سال ۸۷ با تمام خوبیها و بدیهاش رفت و فقط خاطرات تلخ و شیرین از خودش برامون به جا گذاشت... رفتن زمستون و اومدن بهار مثال زندگی ما آدمهاست دیگه!
این گاو کوچولو که سمبل تولد من هم هست قراره یک گاو رام و شیرده (پر برکت) برای هممون باشه!
شبی دوست داشتنی بود
بعضی وقتا دلم برای یه چیزا و یه کسایی تنگ میشه که خودم هم نمی دونم اون چیز چیه و اون شخص کیه؟
این روزها از همون روزهای دلتنگیست!
دل ما هم مجنونیست برای خودش!
پ ن: افسوس که گذشته دیگه برنمی گرده!
وقتی که خدا داشت گل آدم را می سرشت واسه یکی کم گذاشت و در حق بعضی ها نهایت تلاشتشو کرد... یکی شبیه سوسک شد و یکی دیگه طاووس زیبا...
زمان گذشت و گذشت.. این بشر به تدریج در کار خدا دست برد.. ابتدا از جراحی بینی شروع شد. بعد جراحی لب و گونه و بعد به جراحی بعضی از قسمتهای بدن (که بیشتر مختص خانمهاست) منجر شد..
اکنون بعد از سالها پیشرفت علم و تکنولوژی تمام نواقص انسانی برطرف می شود.. با داشتن پول زیاد و قدرت تحمل فراوان شما به یک باربی تبدیل خواهید شد.
بلند کردن قد و جراحی فک و صورت ۲ عمل جراحی دردناک است که چندین نفر را می شناسم به آنها تن در داده اند...
خدایا فکرشو می کردی توی آفرینشت اینقدر دست ببرند؟
بعد از ۹۰ دقیقه به زور و با پنالتی یک گل زدند حالا شاخ شدند..
ای بابا.. " رو " نعمت خوبیست
استقلال با ۵۳ امتیاز همچنان در صدر باقیست . زنده باد استقلال
Taken (ربوده شده) داستان پدری دوست داشتنی است که دختر ۱۷ ساله اش را در پاریس دزدیده اند و او تنها ۹۶ ساعت وقت دارد که دخترش را نجات بدهد..

تیکن از آن دسته از فیلمهاست که شدیدا در یادها باقی می ماند.
این آفتاب دوست داشتنی بعد از باران آنچنان انرژی مثبتی نثارم می کند که برای کنار آمدن با فشارهای عصبی چند روز گذشته مقاوم تر می شوم.
واقعا گاهی نادانی سنگی قیمتی در قعر چاه می اندازد که هزار عاقل و فرزانه و چاه کن ماهر و... هم نمی توانند آن سنگ را بیرون بیاورند.. حکایت من است دیگر.
قول میدهم تا آخر عمرم حتی روی دیوار را هم برای یادگاری امضا نکنم..

سر درد، دل درد ، تهوع ، سرگیجه و ۱۰۰ درد دیگر در جسمم جا خوش کرده است..
ذهنم هم که مثل همیشه مشغول است..
بیچاره من
خوبی، آن سر دنیا هم فایده دارد!
«غلامرضا تختی» حالا 10 ساله است و کلاس پنجم ابتدایی. بله، داریم از نوه جهان پهلوان می گوییم، والا خود آقا تختی که 40 سالی هست از دنیا رفته.
غلامرضا تنها فرزند تنها یادگار قهرمان بزرگ ایران، یعنی «بابک تختی» است؛ و حاصل ازدواج او با «منیرو روانی پور» نویسنده معروف داستان های این روزگار.
این یادداشت کوتاه را نوه قهرمان اسطوره ای ما نوشته است؛ غلامرضا تختی:
"ديروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبوديم. آن سالهايي كه بوديم مامانم و بابام شير و موز ميآوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم ميرفتيم خانه مادربزرگم و صبر ميكرديم تا شب كه بابام بياد از ابنبابويه و حسينيه ارشاد... تلويزيون روشن بود اما پدرم را نشان نميدادند. اين بود كه همه خيال ميكردند بابام نرفته.
ما مجبور بوديم به تلفنها جواب بدهيم و بگوييم كه بابام آنجا بود. بعد همه فهميدند كه چرا بابام را نشان نميدهند، با اينكه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگتر است و تازه فرزند جهانپهلوان هم هست...
من اينجا كه آمدم به مادرم گفتم هيچكس مرا نميشناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ايران همه ميدانستند من كي هستم اما اينجا چه كسي ميفهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت بايد كاري كني كه همه تو را بشناسند.
اين بود كه درس خواندم خيلي. تو زبان انگليسي اول شدم، بين دانشآموزان آمريكايي توي سه كلاس رياضي اول شدم و توي چهار كلاس علوم اول شدم و خيلي جايزه گرفتم؛ تازه بهخاطر اينكه به يك بچه چيني كمك كردم كارت مخصوص به من دادند و تازه آنوقت بود كه فهميدم من هم كمي خوب هستم.
بعد يكي از معلمها به من گفت درباره شب يلدا كار كنم، تحقيق كنم. كردم. ديدم چقدر قشنگ است شب يلدا. همانوقت دلم ميخواست بيايم ايران اما مادرم همينجا شب يلدا گرفت و خلاصه بعد از اين تحقيق معلمم جلوي همه به من گفت تو با آن قهرمان ايراني كه توي اينترنت اسمش پر است چه نسبتي داري...؟
گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه كردند و از آن روز كارم سه برابر شده. يكي براي خودم درس ميخوانم يكي هم براي اينكه نگويند نوه جهانپهلوان چيزي سرش نميشود. «ما پارسال هفدهم دی ماه در خانه مادربزرگم بودیم. برف می آمد. برف روی زمین نشسته بود. می خواستم برف بازی کنم. ولی مامانم گفت: «سرما می خوری. پایین نرو!»
شبی که به بوستون رسیدیم، در فرودگاه پلیسی که مهر ورود را می زد به مامانم گفت :نویسنده مشهوری هستی. ولی به پدرم گفت:
"your father was the best wrestlinger in the world."
یعنی: پدر تو بزرگترین کشتی گیر جهان بوده. آنوقت من فهمیدم که در هر گوشه دنیا که کارکنی و آدم خوبی باشی، فایده دارد.»
غلامرضا مثل پدر و مادرش، گرایش شدیدی به هنر و خصوصاً نوشتن دارد؛ جالب است بدانید که او اخیراً شروع به نوشتن روی نت کرده و وبلاگی به نام «چراغ جادو» دارد. قطعه بالا از وبلاگ او نقل شد.
برگرفته از خبرنگاران صلح
طنز تلخي است. فرزند جهانپهلوان تختي و نوهاش ـ كه اتفاقا همنام پدربزرگ است ـ در كشوري زندگي ميكنند كه ما هر روز آرزوي <مرگ> حكومتش را فرياد ميزنيم. غلامرضا تختي حالا در آمريكا زندگي ميكند. در سايت اينترنتياش كريسمس و سال نو ميلادي را با عكسهايي از كاجهاي تزئينشده جشن ميگيرد. از «هالوين» مينويسد و عكس كدو تنبل به ما نشان ميدهد.
چقدر این مرد کوچک دوست داشتنیست
اول: امروز بالاخره ترافیک مزخرف گلبرگ تمام شد. در کل هفته گذشته به لطف مردان پلیس زحمت کش ایرانی مسیر بیست دقیقه ای را یک ساعت و ربع در خیابان بودم..
عجب طرحی ! انضباط اجتماعی...
دوم: پیش به سوی خواهر شوهر شدن...
سوم: بدون هیچ تعمدی نظرات بلاگم به عدد مقدس ۷ ختم می شود.. برایم جالب است
من زاده شدم
نیاکانم نه شاهزاده بودند و نه پس مانده پیامبران
در لحظه تولدم نه فرشته ای بر بالین مادرم حاضر شد و نه شیطانی
من زاده شدم
روز تولدم نه کاخی ویران شد و نه ایوانی فروریخت
تولدم نه بشارت داده شده بود و نه اخطار !
من زاده شدم
نه با عطر اقاقیها
نه با نغمه مرغان بهشتی
و نه با ریزش متبسم باران
من زاده شدم
در شبی از شبهای سرد زمستان تهران
و صبحدم چشم گشودم بر سپیدی برف
و اینک من هستم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهاربار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک
خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
پ ن: شب یلدای ۱۳۸۷ در کنار رضا صادقی.. عالی بود
خنده های تو فريب گريه های تو دروغ
تو چی بودی واسه من يه چراغ ِ بی فروغ

در بهار ِ زندگی احساس پیری میکنم!
همیشه با گوش دادن به این آهنگ زیبا با خواننده همخوانی می کردم و دلم کلی به حالش میسوخت
اما جدیدا با خواننده ی خدا بیامرز هم حس هستم! یه جورایی احساس پیری میکنم!
بی ربط: گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر، «هست» ناگه «نیست» گردد از نظر..
نفرین من به تو باد .. آخرین نفرین ها به روزهای آخر این ماه!!
يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش
تو فصل پاییز به من رسیدی ولی حضورت خود بهاره!
یغما گلرویی
سینما جمهوری که متعلق به علی مصفا و لیلا حاتمی می باشد ، در آتش سوخت.
جالب است! ليلا حاتمي در هفته گذشته در جمع سينماگران از خاتمي براي سري بعدي انتخابات حمايت كرد و حالا دستمزدش را گرفت.
پی نوشت: یک دوست که برایم بسیار عزیز است، منت بر سر بنده گذاشته اند و لطف کرده اند چند خطی درباره مطلب قبلی ام (استاد اخلاق) با قلمی بسیار زیبا، نوشته اند. حیفم آمد که این کامنت خصوصی باشد و دلم میخواهد شما هم از آن بهره بگیرید:
واقعا در جامعه ای که دختران پانزده ساله به خودفروشی تن می دهند، سفر گرانقیمت به شهری در عربستان و چرخیدن دور یک اتاقک و بازگشتن و «حاجی» نامیده شدن چه لطفی دارد؟