|
از این بیمارستان به اون بیمارستان ... از این آزمایشگاه به اون کلینیک... از این دکتر به اون متخصص... دکتر سلطانعلی فلاح! بعد از انجام اندو سونوگرافی با جدیت تمام بهم گفت هیچ کاری نمیشه کرد... پاهام سست شده بود؛ من چه میدونستم ای آر سی پی چیه! چه میدونستم کلاتسکین تومور چیه! چه میدونستم چه بلایی داره سرمون میاد... و بعد با تو آشنا شدم... ولی
عکستو که میبینم اشک میریزم... این رو هم میدونم تا عمر دارم فراموشت
نمیکنم... نه ماه از حساسترین روزای زندگیم همه ی امیدم به تو بود... بهر حال! این روزا سالگرد ِ تلخ آشناییمونه! دکتر نا صر ابراهیمی دریانی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 20:37 توسط رابعه
خالی ست اتاق ِکوچک من....
برای آشتی آمده شاید! خودش میداند که بد کرده در حقم! از بچگی عاشقش
بودم... و حالا هم با همه ی دلگیری ام از او؛ در را که باز کنم میگویم: قهرم؛ ولی
حرف میزنم....
ای تو! که مرا میخوانی میشنوم صدایت را! نوای دلنشینت را؛ با یاد ِ تو چشم میبندم و صبح چشم که باز میکنم
تو را نزد خود حس میکنم... دیوانه نیستم! بیش از اندازه دوستت دارم.... پی نوشت: تو چشمه ای هستی که گرداگردش را تله گذاشته اند، + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 8:58 توسط رابعه
26 سال پیش ، در
چنین روزی؛ بی تاب ِ رها شدن بودم. بی تاب ِ دیدن دنیایی رنگارنگ ؛ بی آنکه بدانم روزگاری
اینچنین سیاه انتظارم را می کشد... بی آنکه بدانم تقدیر ِ بی
رحم اینگونه برایم رقم خورده است... 7 دی 64 ! آقای دکتر یداللهی
به داد نوزاد و مادر رسید و هر دو را از مرگ نجات داد! می گفتی شنبه ساعت 10 شب بود ؛ شبی سرد
که اگر پشت یک چراغ قرمز میماندی نوزاد رنگ ِ این دنیا را نمی دید... و ایکاش پشت یک چراغ ِ قرمز معطل میشدید... آخر سیاهی که تماشا
ندارد! امسال اولین دی ماه ِ بی
توست ... اولین روز ِ تولد بی تو!
این که تولد نیست... انهدام است، س ق و ط است ! کاش نمی دیدم روز ِ تولدی
را که تو در آن حضور نداری خالق ِ من! دلم برایت لک زده... برای
آغوشت، صدایت، دستهای مهربانت... برای مهربانی ها و خنده هایت... امسال کلی برنامه ریزی کردم برای سالگرد ِ سقوطم! به خانه که رسیدم؛به ریحان می گویم کیکی بخرد ؛ همراه یک شمع ِ سیاه
رنگ!... سپس هدیهی
همیشگی ات را "که اکثرا پول بود؛" کادو میکنم خطت را
خوب بلدم...
طوری
رفتار میکنم که واقعا خیال
کنم این
هدیهی توست ...
اما نمیدانم
امسال؛ چه مینویسی
روی پاکت برای روز تولدم... شاید بنویسی: "رابعه جان، دختر قشنگم
تولدت مبارک" هدیه را باز میکنم و اشک میریزم...
امروز ماهگرد ِ جداییمونه... تقویم می
گوید شصت و یک روز گذشته اما... برای من بیش از شصت و یک سال سپری شده؛ دو ماه است زندگی روی
سگی اش را نشانمان داده.... دو ماهیست که نیمه شبها از خواب میپرم و نیستی که از
تو بپرسم عزیزم درد نداری؟؟؟
شصت و یک صبح بی تو گذشته...هر صبح در را که باز میکنم تا از خانه خارج شوم منتظرم تا بگویی:
ظرف غذایت را فراموش نکنی!!! کمی مکث میکنم؛ صدایت در گوشم میپیچد و با بغض خانه را ترک میکنم... شصت و یک شبانه روز است که روزم را با بغض آغاز و شبها با چشم ِ خیس به خواب می روم... دو ماه است که در این شهر که هیچ؛ در خانه ی پدری هم
احساس غربت میکنم....
سخت دلتنگــــــــــتم
در ابتدا، جنینی کروی شکلی... که از دایره ی درد!!! بیرونت می کشند. . . . . . . . .
خواهرزاده ات خوابت را دیده ؛ "نگران ِ ما بودی... اظهار
ناراحتی میکردی از این همه بی تابی..." من که باور نمی کنم؛ اگر همه ی اینها حال مرا ندانند تو خودت
می فهمی... بیست ساله بودی که مادرت را از دست دادی... میگفتی در کوچه ی خاکی روی زمین افتاده بودی و بر سرت میزدی...
جیغ میکشیدی و باور نمی کردی بدبختی ات را! خودت درد بی مادری کشیده بودی مادر جان.. سی سال هم که از این
مصیبت گذشته بود باز اسم مادرت که می آمد لب بر می چیدی و اشکت جاری میشد... پس
نخواه که بی تابت نباشیم... ما که به زندگیمان برگشته ایم عزیز دلم... راه میرویم، غذا
میخوریم، نفس میکشیم... فقط جای خالی ِ تو آتیشمان می زند...... تازه؛
پنجشنبه من و ریحان و راحله را به آرایشگاه بردند؛ دستی به سر و رویمان کشیدند و
به قول خودشان از عزا در آوردندمان! دستشان درد نکند ...
باغبانش تو بودی ... بهانه ات را میگیرد پی نوشت: خودت یادم دادی خواب ِ زن چپ است... در تقویم ِ همه! فردا شب ، شب ِ اول ِ زمستان است... شب ِ یلدا؛ بلندترین شب ِ سال؛ تو هر سال با انگشتان کشیده و مهربانت برایمان انار دانه می کردی ؛ هندوانه قاچ می کردی و عطر ِ خوش ِ سبزی پلو با ماهی ات کوچه را بر می داشت... امسال اما؛ برای ما شش آبان اول زمستان بود...اول ِ سوز و سرما... بلندترین شب ِ سال برایم همان شبی بود که تا صبح کنار ِ جسم ِ سرد و بی جان ِ تو بودم ... نمی دانم چطور سپری شد آن شب... مدام پارچه ی سفیدی که رویت بود را کنار می زدم و صورت خندانت را نگاه می کردم... صدای ضجه ی من از ناله ی آسمان بلندتر بود... عزیز ِ من! خیالت راحت ؛ امسال هم همه ی سوروسات مهیا بود.... بجای هندوانه ی سرخ دل ِ من قاچ شده بود؛ دانه های اشکم هم مثل دانه های انار غیر قابل شمارش بود... "من خون گریه می کردم... " و عطر ِ گل ِ یاسی که از تو در فضا پرآکنده شده بود اجازه نمی داد قویترین عطرها هم به مشامم برسد گل ِ خوشبوی من... واقعا درست است که : یک لحظه، زندگی تو از دست میرود!…وقتی کسی که هستی ِ تو هست میرود!! پارسال همین موقع تو صحیح و سالم بودی... کلتسکین تومور ، هنوز خودش را نشان نداده بود... همه ی ما شاد و بی غم بودیم... صدای خنده هایمان گوش ِ فلک را کر می کرد... پر از انگیزه بودیم برای ادامه ی زندگی... و اکنون! برای تو نمی دانم آنجا چگونه می گذرد... اما برای من ؛ اینجا، انگار بر گلویم خنجر گذاشته اند و نميبُرند!!
Don’t leave me in all this pain
Come back and bring back my smile , Come and take these tears away
I need your arms to hold me now Take back that sad word good-bye
Don’t leave me here with these tears Don’t leave me in all this pain
برگ ریزان ِ خزان
، پاییز لعنتی همه ی عزیزان من و خوشی هایم را به
تاراج برده... پاییز فصل عاشقی نیست؛ فصل مرگ است.. فصل دل بریدن پاییزهای قبل برایم رنج و عذاب بود چون تو را از من
گرفته بود... هر سال نوزده آذر اینجا برایت می نوشتم: نیستی اما یادت
اینجاست... یا نیستی و دلم گرفته... یا چه می دانم ؛ کاش بودی و می دیدی.... ولی امسال... او هم آمد پیش تو... روزها قبل به پیشواز رفته ام... هفته هاست دلتنگم؛ پاییز سال 90 دلتنگی ام تکمیل شد... تمام این دنیا آواری شد و روی سرم ریخت... نفرتی از پاییز به دل دارم ؛ اما انگار درون سینه ام هم جز پائیز فصلی نیست ... دلم درختی خشک و بی برگ شده.... + نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 0:57 توسط رابعه
دلتنگی
ِ همه را ، در آغوش تو، تمام می کردم ! حالا دلتنگی ِ رفتن تو را چه کنم ؟... نه! نمی شود.. هیچ گونه این غم سبک نمی شود... چه کسی گفته خاک سرد می کند؟ غلط است... نبودن تو را هیچ چیز تسکین نمی دهد؛ جز مرگ... به گمانم فقط خوابیدن زیر ِ خروارها خاک است که سرد میکند این غم را... مرا طلب کن... خورشیدکم! تو رفته ای و این زندگی بی تو "شب ِ تار است" مرا بخواه؛ و آرامشی ابدی نصیبم کن... دردانه ات اینجا در عذاب است... اینجا بدون ِ تو حتی برای آه کشیدن هم هوا کم است... اینجا بدون ِ تو پر از دلتنگیست..
چهل شبانه روز شد که تو نیستی و من فهمیدم چه سگ جانم! که هنوز بی تو این نفسهایم بالا می آیند... یعنی واقعا شد چهل روز؟! دچار تناقضم ... بعضی عصر ها کلید را می چرخانم و وارد خانه میشوم؛ جای خالی ات را می بینم...مکث می کنم؛ به خیالم همین دیشب بود که باهم حرف زدیم و
درد دل کردیم.... باور نمی کند دلم که هفته هاست نیستی ... و روزی دیگر جلوی آینه می ایستم؛ چروک های زیر چشمم را میبینم و به خودم میگویم: یعنی این تغییرات همه در همین چند
هفته بوده؟؟ همه می گویند چهل روز ... اما من معلقم در این زمان...
"همه" خیلی حرفها می زنند... می گویند: تو از ناراحتی ِ ما ؛ آزرده می شوی... روح مهربانت از گریه های ما در عذاب است... خیالت راحت عزیزم "من خوبم!" فقط دستم به این زندگی نمی رود!
تو رفته ای و همه میگویند مرگ را..
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 1:25 توسط رابعه
امروز درست سی روز ِ که ندیدمت.... نهایت زمانی که ازت دور بودم؛ دو هفته بود... نوع ِ دوری ِ فرق داشت. دوری جغرافیایی
بود؛ همیشه سفر که میرفتی نگران بودی.. تلفن میزدی و میگفتی خوب غذا
بخوریا... مواظب خودتونم باشید... و سوال میکردی : رابعه جان چی میخوای
برات سوغات بیارم؟؟؟ تا الان هنوز که زنگ نزدی؛ تلفن همراهتم که خاموشه، نمیدونم نگرانمی یا نه ولی من دلتنگتم...
دلتنگ ِ صدات، چشای مهربونت، دستای گرمت، تن ِ نحیفت، گونه های برجسته ات،
دلتنگ خود ِ خودتم... تازه این بار؛ ازت سوغاتی هم میخوام: "مرگ" رو برام سوغات بیار.. خیلی بی معرفتی اگه منو نبری پیش ِ خودت... دختر کوچولوت هنوز کوچیکه.... هنوز تنها پناه ِ خستگیاش فقط تویی... من هر روز آهنگ ِ داریوش رو گوش میدم که میگه: " اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد" میدونی یه جورایی میخوام "تلقین"
کنم به خودم... هی دستمو میذارم رو شونه ام و میگم: " اون که رفته دیگه
هیچ وقت نمیاد" درست مثل اون صبح ِ بارونی که تو رو گذاشتیم در قعر زمین
و برادر ِ بزرگم اومد توی قبر، دستشو گذاشت رو شونت و با گریه برات تلقین خوند... توی
وفور ِ گریه و با همون گیجی شنیدم اسم ِ 12 تا امام رو میاورد... همونایی
که تو خیلی بهشون ارادت داشتی؛ همونایی که تو این نه ماه ، ما صداشون
میزدیم و اونا جواب ندادند... من همه ی اینا رو دیدم... با همین چشمام دیدم که خاک ریختن روت؛ ولی خودت بهم یاد دادی آدم هر چیزی رو که میبینه باور نمیکنه.... میگفتی : این زمونه ؛ زمونه ی بدیه... خوش بین باش؛ اما خوش بین دیر باور... منم خوش بینم... و منتظرم که برگری... دستور نمیدم.. "خواهش میکنم"... تو که هر چی من میگفتم میگفتی باشه... نگو نه :(
تو نباشی بی تو... :( عباس معروفی
من قدیم ها آدم ِ شوخ طبع و مسخره ای بودم؛ درست... اما ماههاست که جدی و سخت شده ام..
حالا شاید گاهی در جمع های دوستانه برای فرار از ترد شدن؛ لبخندی اجباری بزنم ؛ و گهگداری برای پنهان کردن غصه هایم لودگی کنم اما! ... "اصلا اما و اگر ندارد!!" ؛ همه ی این بازیها زیر ِ سر خود توست... دلیلی ندارد برایت توضیح بدهم...
ببین، ای مرد! میدانم مردی... چون این چنین سنگدل بودن ؛ یک کار ِ مردانه است... البته در عین مردانگی؛ خیلی نامردی... نامرد و پست... ظالم و بی رحم..
هر که و هر چه هستی... این شوخی ِ جدیدت اصلا خنده دار نیست... مضحک است یک ماه است که همه میگویند مادر ِ من رفته... میدانم دروغ است... من که باور نمیکنم.. دیگر بس است؛ بگو که شوخی است ... بگو که بر می گردد... آهای روزگار با توام... بگو که بر میگردد....
دیگر مهم نیست: بودن یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی و نگاه... و البته بغض همراه همیشگی ِتوست ... لا ادری! * * لا ادری: نویسنده ی متن ِفوق بنده نیستم... متن که نویسنده اش مجهول است را جایی خواندم و بسیار همزاد پنداری کردم.. و من اکنون به همان نقطه رسیده ام... سکوت میکنم و نگاه و فکر و بغض؛ هیچ چیز برایم اهمیت ندارد... فقط به روز مرگ می اندیشم... به با تو بودن... درست است که روزهای
اندکی را پشت سر گذاشته ام ! اما یکی از روزها ؛ آنچه که نباید از دست دادم....
بی واهمه ره سپار می شوم!
"چرا که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم"
چرا که یکی از روزها ، از دست داده ام.... آنچه که نباید ... + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 20:4 توسط رابعه
در رفتن
تو ما سیاه پوشیدیم اما دنیا تغییر نکرد... فقط مثل قصه های مادربزرگ... بعد از تو ما کلاغانی هستیم که دیگر هیچ وقت به خانه شان
نمی رسند..
بی تو من کلاغ ِ سیاه پوشی ؛ گم کرده راهم... بی مقصد... سرگردان.. در به در و آواره ترینم.... اینجا دیگر همه چیز سیاه است... درست رنگ چشمان ِ من.. ؛ یادت هست؟ تو سیاهی ِ چشمانم را دوست داشتی؟ همیشه میگفتی زیباترین نوزادت بودم... میگفتی دو تا چشم سیاهم و لبخندم را که دیدی مهرم به دلت نشست و فراموش کردی که من همان فرزند ناخواسته ای هستم که نباید می آمد... میگفتی همان لحظه که در آغوشم گرفتی خدا را شکر کردی که تمام ِ تلاشهایت برای انهدام ِ جنینت بی حاصل بوده... اما ... کاش تلاشهایت جواب میداد...؛ کاش همان روز که می خواستی کاسه ای زعفران را با آب بنوشی تا من پا به این دنیا نگذارم پشیمان نمیشدی..
ای کاش بند ناف ، دور ِ گردنم میپیچید و چشمانم هیچ گاه این دنیای زشت و این همه بدبختی را نمی دید... کاش وقتی کپسول گاز را از پله ها بالا میبردی من برای ماندن سماجت نمی کردم...
انگار همه ی این زندگی، تاوان ِ سماجتم است...
من نباید می آمدم... مادرم تو می دانستی این دنیا جای من نیست... می دانستی این زندگی سراسر بدبختی ست... "کاش بیشتر تلاش میکردی مادر... " ؛ بس است دخترک... بجای این همه حسرت و ای کاش! قبول کن که چوب
آفریده شده ای ، و سرنوشتی جز سوختن نداری...
"نبودن" هایی هست كه هیچ بودنی جبرانش نمی كند...
"غم" هایی هست که هیچ شادی ای نابودش نمی کند... "رفتن" هایی هست که هیچ آمدنی جایش را پر نمی کند... "او" یی هست که تمام زندگی است... و وقتی نباشد ؛ تو هم نیستی.. و درست همینجاست که راه می روی , نفس می کشی, می نویسی , کتاب می خوانی , بغض می کنی اما زندگی نمی کنی... حوادثی هست که ناگزیر نابودت می کند... و حالا من با تمام ِ وجود؛ از غم ِ رفتن ِ " اویم " ذره ذره نابود می شوم...
من این را میدانم! تشييع جنازه ي بعضی
انسان ها، جشن عروسي ِ فرشتگان است... از روزی که تو رفتی، هر عصر این ساعت به آسمان نگاه میکنم... به
فرشتگان تبریک میگویم! آه میکشم... غبطه میخورم ... زیر ِ لب با بغض میگویم: عروس ِ خوبی نصیبتان شده... زیبا
، معصوم و با وقار... آنکه اکنون عروس ِ شماست؛ بهترین ِ من بود؛ دلخوشی ام...
تمام ِ دار و ندارم... هر روز همین حوالی ؛ به غروب که نزدیک
میشویم.. این قلبم از جا کنده میشود... اشکم ناخودآگاه سرازیر... هر روز غروب من
تا دم ِ مرگ میروم ... من هر روز بی تو میمیرم! بی
تو دیگر هر لحظه غروب است، پاییز است.. دلگیر است... انگار کرکره ی روزگار
بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده
اند که من سرَم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا
آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند... یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند؛ مایعی در رگهام جاری بود که می
گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار
زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد... کاش تولد من هم می ماند برای بعد، "به کجای دنیا برمی
خورد؟" سال بلوا- عباس معروفی + نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 23:15 توسط رابعه
آخه الان چه وقت ِ برفه؟! این روز ها همه ی دنیا به هم ریخته... تو رفته ای، من مانده ام؛ پاییز ، زمستان شده؛ خانه ، جهنم؛ دل ِ من خون.... امسال... این برف ِ نو ؛ برایم دوست داشتنی نیست ، شکنجه است، عذاب است.. دل نگرانم... یک موقع سردت نشود عزیز من! دیگر هیچ چیز در این دنیا برای من جذاب و لذت بخش نیست ؛ من
اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم این
زندگی ِ من است ....
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 2:53 توسط رابعه
در ذهن ِ مرده ی من پر از صدا و تصویر است... صدای آخرین نفسهای تو، وقتی که در چشمانت
چیزی بود که میل رفتن نداشت و آن
لحظه ؛ مرگ ِ نه ماه سکوت ِ من بود ... وقتی تو با عزراییل دست و پنجه نرم می
کردی ؛ در نظر من عزراییل بی رحم ترین فرشته خدا بود در آن زمان که من فریاد می زدم و او تو را با خود می برد ... و چقدر تلخ ، تمام شیشه های دلم تکه تکه بر هوا پاچید و من مثل عروسکی شده بودم... با دو چشم شیشه ای که دیگر هیچ نمی دید و هیچ نمی گفت و من ناباورانه دست های عزراییل را گرفته بودم و
فریاد می زدم نه ، نه و مرگ چادر سیاهی بود روی تنهایی من وقتی کنار
گور ؛ از خدا شکوه می کردم و خاک این خاک ِ سرد ! چقدر آرام نگاهم می کرد .... و خاک این خاک سرد چقدر ساکت بود و تو انگار
باز می خندیدی مثل همیشه ومن چقدر از خدا شکوه کردم چقدر چشمانم به پوچی این لحظه
ها ، این لحظه ی مرگ این پیک تلخ و سیاه ، آرام می گریست و مرگ چقدر بی رحم بود... انگشتانم مور مور می شوند تنم هوس مرگ کرده من
انگار یکبار مرده ام یکبار که نه! در این نه ماه ؛ جان داده ام ولی آن لحظه... غروب جمعه همه چیز تمام شد.. من
تمام شدم اینجا دیگر همیشه پاییز است... اینجا در
قلب ِ من پاییز ماندگار شد و پشت پنجره ی گورستان همیشه بهار است فرشته ی من رفت و بهار را با خود برد...
خوشا رها
کردن و رفتن ! خوابی
دیگر؛ به
مردابی دیگر ! خوشا
ماندابی دیگر! به ساحلی
دیگر...به
دریایی دیگر ! خوشا پر
کشیدن ، خوشا رهایی ! آه ، این
پرنده؛ در این
قفس تنگ!!!! نمی
خواند .. + نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390 18:17 توسط رابعه
اشکهای بیشمار ِ خواهری که تازه مادر شده پتک که نه! تبری ست محکم بر ریشه ی من! سر درد ها و بغض های مکرر خواهر دیگرم نیز تمامی ندارد... اینها به کنار! دیدن ِ تو! بی تابی ات! این همه پریشانی و نگاه مضطربت؛ چشم های ِ محزونت؛ ناله های شبانه ات؛ مظلومیت و بی پناهی ات همه و همه اسیدیست بر روی این زخم ِ کاری! بار ِ این همه غم در حد ّ شانه هایم نیست... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 1:48 توسط رابعه
|