تبليغاتX
من آن خزان زده برگم...

من آن خزان زده برگم...

کاش یه قانونی بود هیچ بچه ای بدون ِ مادرش نفسش بالا نمی اومد...
کاش خدا اینقدر "مرد" بود که هیچ خونه ای رو بی مادر نمی کرد..
کاش زندگی مهربون بود و دلش رحم داشت! میدونم همه ی اینها نشدنیه؛ تا بوده تقدیر بی رحم بوده؛

ولی کاش نطفه ی من بسته نمیشد!!
یا حالا که شده؛ بسه دیگه!
من همینقدر برام بسه!
این همه آدم، حریص ِ زندگی اند!

از باقیمونده ی عمر ِ من بگیر بده به یه مادری که سرطان داره تا سال دیگه همچین روزی بچه اش مثل من نشینه اشک بریزه و دلش پر از غم باشه..
زندگی ای که هیچ کس نگرانت نباشه و دلش برات شور نزنه زندگی نیست ...
خدای "نقی" خیلی نامردی... اگه بذاری یه روز ِ مادر دیگه رو ببینم و اینجوری فرو بریزم..

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 0:20 توسط رابعه


دلم تنگه نگاهته!
همیشه نگام میکردی و با لبخند؛ زیبایی ِ من رو تحسین میکردی و ازم تعریف میکردی...

من میخندیدم و میگفتم به چشم ِ همه ی "مادرها" بچه هاشون زیباترینن! جریان ِ سوسکه است مادر ِ من...

میگفتم: من عین ِ خودتم... هر چی دارم از توئه ... فرم صورت و حتی لبخندم!

میگفتی:! واااااا ! من با این چشای ریزم؟! ...

میگفتم: آخ قربونت برم....

میگفتی : خدا نکنه تو بری! من برم.... :(

ای وای.. کاش آخرین دیالوگو نمیگفتی...

کاش من قربونت میرفتم تا این زندگیم نباشه!

کاش بودی و با عشق نگام میکردی..

اون وقت من اینقدر بغض نمیکردم!

اینطور عاجز نبودم...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 16:54 توسط رابعه |


ای مرگ!

         از آن لبانِ شیرینت‏؛

                    یک بوسهء جاودانه می‏خواهم!

                                                                  

شعر از بانو فروغ!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 9:19 توسط رابعه


کنسرت دنگ شو! یا به قولی اجرای پژوهشی ، آموزشی در سالن 150 نفری ...

چه شبی بود...

در هشت ماه اخیر چنین حالی نداشتم! واقعا دنگ شدم از اجرای خوبتون...

ممنون شایا و طه شجاع نوری! و حیف که سپنتا مجتهدزاده از گروه جدا شده!


خبر ِ خوب برای طرفداران ِ گروه دنگ شو:: آلبوم جدید به همراه مجوزشان به قول خود طه در فصل گرما! (تابستان ِ داغ 91) به نام "دلتنگ شو" منتشر می شود...

حافظ میگه: از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک؛  امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی

و من میگم: از پنج چیز مگذر گر عاقلی و زیرک؛  امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی! و البته ز ِ دنگ شو!

* دنگ شو به معنی رها شدن و از بند عقلانیت خود را خلاص کردن است که از غزلیات شمس برگرفته شده است.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 10:30 توسط رابعه |


نبودنِ تــو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست...
کلاه روی سَرمان نمی‌ایستد!
شعر نمی‌چسبد...
پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد!
نمک از نان رفته!!!
خنکی از آب.............
" ما بی‌تو فقیر شده‌ایم "
رسول یونان!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 9:51 توسط رابعه


رو به روی آینه ایستاده ام... غبار  ِ غم چهره ام را پوشانده ...

گودی ِ زیر ِ چشمم،  این ضعف و سرگیجه ؛ این تغییرات فیزیکی و روانی همه گواهی می دهند که

دختر ِ توی آینه "رابعه" ی سابق ؛ نیست...

دلم را خوش میکنم به تقویم که می گوید: تو هنوز جوانی...

و همان لحظه صدایی از درونم می شنوم: کور خوانده ای؛ تو، داری از درون... پیر می شوی...

پ ن: خدایا ساقه های جوانم از ضربه های تبرت زخم دار است! میشه ضربه ی بعدیت رو محکم بزنی تو شاهرگم..  لطفا!

خسته شدم.. و کلافه!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 23:53 توسط رابعه


راستش را بخواهی! من نمـی دانــم از دسـت داده ام! ... یـــا ، از دسـت رفـــتـه!!!!
هنوز نفهمیده ام چه بر سرم آمده! بر سر ِ من و زندگی ام!!
تو واقعا میبینی؟!

               سكوتم را؟

                       می بینی این همه درماندگیم را ؟

                                                 این همه بغض ِ یکجا را؟! ..

بعید می دانم! اگر می دیدی من اکنون کنارت بودم! سرخوش و خرم... /دلرحم ترین/....

*چاقاله بادام ها درشت و تلخ شده اند.. و این یعنی فروردین رو به اتمام است! تک و توک چرخ دارهای دوره گرد؛ گوجه سبز! میوه ی مورد علاقه ات را که نوبر ِ "بهار" است میفروشند... هوا هم که عطر ِ تو را میدهد! خوشبوترین گلم!

همه ی شواهد بر اینند که بهار شده...

اما من! هنوز هم گمان می كنم پاییز است ... 

عجب!؛ بهار هم نتوانست برای من پاییز را به پایان برساند!...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 17:42 توسط رابعه |


من! نمی میرم
چشمانم را، بر جهان بسته ام فقط ...
این خانه بی تو............ دیدنی نیست .

مادر

شعر : از سیدمحمد مرکبیان

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 3:14 توسط رابعه |



بی تو از شش آبان ؛همه ی روزهامون سیزده و نحسه مامانی...

و ما هر روز بدون تو به دروغ میخندیم و نفس میکشیم...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 18:9 توسط رابعه |


عیده و امسال عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه
گریم میگیره با هر بهونه
رفتی و موندم با این همه درد
هرگز نمیشه فراموشت کرد


عیده و امسال عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام


اگر چه نیستی
یاد تو اینجاست
عشقت توی قلب ماهاست
هر جا که هستی
خدا به همرات
دعای خیر پشت و پنات!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 14:7 توسط رابعه |


پارسال همین روزها ؛ من از بی تو بودن هراس داشتم... منتظر ِ معجزه بودم! که سرطان از خانه ی ما دل بکند و برود! اما انگار خوش میگذشت به "کلاتسکین"!

حق داشت؛ جای خوبی برای خودش دست و پا کرده بود...  وجودِ گرم ِتو ، جذاب بود و انگار مهره  ی مار داشتی ؛ میزبان ِ هر که میشدی ماندگار میشد!

 من! میدانستم بیماری ات درمان قطعی ندارد اما باور نمی کردم...

باور نمی کردم که در اوج جوانی در مراسم خاکسپاری ات شرکت کنم و اشک بریزم! باور نمی کردم بدون حضور تو زیستن را! (جان کندن را)!!

حتی تصورش هم سخت بود!  دیدن بدن نحیفت روی سنگ غسالخانه! هنوز نگاهِ مرده شوری که تو را ! می شست در ذهنم هست... میگفتم آرام تر ؛آرام تر ؛ دردش می آید؛ آرامتر... و او هم با مهربانی میگفت: باشد.. باشد! نمی دانست تمام آرزوهای من را زیر دستانش می سابد!

آن لباس ِ سفیدی که  تکه تکه! دور ِ تن ِ تو میپیچید...  انگار رخت ِ سفید ِ عروسی ِ من بود! همان لباس سفیدی که هر دختری آرزوی پوشیدنش را دارد ! و از همان روز رخت و لباس ما دیگر مثل روزگارسیاه شد... و تقدیر ! چه بی رحمانه همه ی آرزوهایم را به گور سپرد...  ! اما؛ به حق چه عروس ِ زیبایی بودی تو... با همان لبخند ِ همیشگی ؛ و همان گونه های برجسته...

باور نمی کردم روزهایی را سپری کنم که تو دلواپسم نباشی... همه میگویند دستت از گور برای من و ریحان بیرون است!  در خواب تو را دیدند که نگران ِمایی...! اما من دلتنگم که ساعت 9 شود و تو زنگ بزنی و هراسان بگویی: رابعه جان... دیر کردی... گرگ در خیابان ها زیاد است... زود بیا!

راستش باور نمی کردم! سال نو شود و مادرم کنارم نباشد؛ آخ چه رنجیست سال نوی بی تو... همه خوشحالند و مشغول تدارک و من دلم پر از غم... برای همه بهار "فصل مورد علاقه ی من" در راه است و در قلب من خزان ریشه کرده !  بهار ِ من؛ امید زندگی ام و دلخوشی ام! در قطعه ی دویست و بیست و یک ِ گورستان خوابیده!   اینجا در قلب ِ من؛ خزان برای همیشه ماندگار شد... روزها همه شبیه همند دیگر... زشت و بی انگیزه و سرد و دلگیر!

امسال ! ماییم و هفت سینی که  شش سین دارد...

چرا که سبزی ِ حضور تو ؛  در خانه نیست مادرم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 10:38 توسط رابعه


دارد بهار می‌شود
گل‌فروش‌های دوره‌گرد
بنفشه جار می‌زنند.
کدام پرستو
بذر تو را هدیه خواهد آورد؟

"رضا کاظمی"

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 14:23 توسط رابعه


یک "هلیا" و یا یک بچه ی دهه هشتادی و حتی دهه هفتادی! نمی فهمد من چه میگویم!
بهم ریختگیه شب عید را لمس نکرده! شلوغیه خانه تکانی...
بالا و پایین پریدن از رختخوابهایی که مامان وسط اتاق جمعشان کرده تا ملحفه ها خشک شوند و وصلشان کند... هر روز که میگذشت میگفتم پس کی تموم میشه...
"من ِ خاک بر سر" تا میشد غر میزدم!

و همین حالا حاضرم همه ی زندگیمو بدم و فقط یه روز! نه یه نصف روز! حتی یک ساعت !! برگردم به اون موقع !

چقدر دلتنگم... دلتنگ ِ بچگی و آغوش تو... علاج ِ درد های این روزهای من نه دگزامتازونه، نه سرم، نه ترامادول! فقط تویی... "این حال ِ من ِ بی توست"
و این از کم سوادی ِ دکتر هاست که تشخیص نمی دهند تو که نباشی نه آرامشی هست و نه حتی منی!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 23:54 توسط رابعه |


تمام کشو های میز را بهم می ریزم، تمام اتاق را زیر و رو میکنم
همه ی دی وی دی ها رایکی یکی میگردم...
نیست که نیست!
دستم میخورد به گلهای خشک روی کتابخانه
قاب عکس شیشه ای که عکس زیبایت از پشتش لبخند میزند؛ بر می گردد...
دستم خون می آید؛ برمی گردم
سر ِ تو که نیستی داد می زنم ؛ غر میزنم...
"دلم می خواهدت" می لرزم
آهسته، مثل همیشه می گویی:
... "آرام باش دختر" فکر کن ببین کجا گذاشتیش؛ به جون ِ تو من دست به چیزی نزدم؛ من فقط کمی جم و جور کردم...
میخندی و می گویی : شلخته :)

و من نمی توانم آرام باشم چون اگر دی وی دی ِ آخرین فیلم تو هم پیدا شود باز چیزی درست نمیشود!

پ ن: 

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور:

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد.

بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.

حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

این را که خواندم فکر کردم کاش ؛ کاش حق انتخاب بود...فقر و بی نوری ؛ بهتر است از سرطان... :(

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 20:58 توسط رابعه


دلم برای زنی تنگ است .......

زنی که به درد رسید..!!

زنی که سپیدی ِ موهایش را از سیاهی ِ این روزگار  لعنتی گرفت ...

زنی که رفت و با رفتنش همه چیز را با خود برد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 0:54 توسط رابعه


تو مثل منی برف

راه می‌روی و آب می‌شوی.

تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

 

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری

تا با تن‌پوشی از برف

برابر خورشید عشوه‌ها می‌کردیم.

 

 

به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

 

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

 

تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها

                                                     می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند.

 

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.

 

تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود.

 عزیز دلم ؛ حضرت شمس لنگرودی

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 11:29 توسط رابعه


هنوز همه مرا به جان تو قسم می دهند ....

میبینی .... ؟!

تنها من نیستم که رفتنت را باور نمی کنم ... !!!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390 0:5 توسط رابعه |


جز تو و آغوش گرمت؛

هیچ چیز حریف سرمای این زمستان لعنتی نمی شود...

 تو نیستی و من بی تو یخ میزنم؛

شبیه همان گربه ای که سحرگاه اول جداییمان؛ در آن سوز و سرما به تو پناه آورده بود...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 23:0 توسط رابعه



 این روزها...
سوز و سرمای بهمن حالمو بد میکنه.. صبحها با سرگیجه بلند میشم؛ پارسال همین حوالی بود که صورت ِ مهربونت زرد شد...

از این بیمارستان به اون بیمارستان ... از این آزمایشگاه به اون کلینیک... از این دکتر به اون متخصص...

دکتر سلطانعلی فلاح! بعد از انجام اندو سونوگرافی  با جدیت تمام بهم گفت هیچ کاری نمیشه کرد... پاهام سست شده بود؛ 

من چه میدونستم ای آر سی پی چیه! چه میدونستم کلاتسکین تومور چیه! چه میدونستم چه بلایی داره سرمون میاد...

و بعد با تو آشنا شدم...

نمیدونم دوسِت دارم یا ازت متنفرم...

ولی عکستو که میبینم اشک میریزم... این رو هم میدونم تا عمر دارم فراموشت نمیکنم... نه ماه از حساسترین روزای زندگیم همه ی امیدم به تو بود...

یه روز که بهت گفتیم: اول خدا؛ دوم شما با اون لباس آبی رنگت که رنگ ِ چشمات بود گفتی : اول خدا ؛ بعد هم خدا..

بهر حال! این روزا سالگرد ِ تلخ آشناییمونه! دکتر نا صر ابراهیمی دریانی...

"کاش تو معجزه میکردی برام پنجه طلای گوارش ِ ایران..."


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 15:3 توسط رابعه


امروز تولد علی ِ ... دیشب توی اتاق ِ تو خوابید... میفهممش ! اولین تولد بی مامان؛ مرگه! کلی بغض داشت...

صبح برای علی اس ام دادم :معنای زنده بودن ِ من، با تو بودن است. نزدیک، دور ؛سیر، گرسنه؛ رها، اسیر... دلتنگ، شاد ! آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد داداش گلم!
نوشتم این مسیج به همراه یک بوسه از طرف من و مامانه!

اس ام اس رو ارسال کردم و اشکامو پاک کردم و پیش خودم فکر کردم : خیلی زود مادر شدم؛ خیلی سخته نقش مادر رو برای برادر! بازی کردن! خیلی همه چیز سخته...
جهنمی که تو قرآنت وعده دادی من الان توشم... مرسی که اجازه میدی همه چیز رو زود تر از موعدش تجربه کنم خدای پیر ِ بخشنده ی مهربان!!
کلا از جوونای همسن خودم خیلی جلوترم...

 بی مادری ِ زودرس!

احساس مسئولیت ِ بیش از اندازه ی زودرس!!!

جهنمی شدن قبل از مرگ!

وه که چقدر دوسم داری خدا! چجوری جبران کنم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 14:18 توسط رابعه


می گویند هر سن و سالی که داشته باشی، اگر کسی نباشد ، "مرده یا زنده" که با یادش ، چشمانت ، از شادی یا غم، پر اشک شود؛ هرگز زندگی نکرده ای!

و من این روزها شدیدا  "زندگی" می کنم!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 20:37 توسط رابعه


خورشید که رفت همه ی دنیا هم اگر نور شود؛ آفتاب گردان میمیرد...

خورشیدکم چرا آفتاب گردانت را تنها گذاشتی؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 14:3 توسط رابعه |


ای تو! که مرا میخوانی

میشنوم صدایت را!

نوای دلنشینت را؛

با یاد ِ تو چشم میبندم و صبح چشم که باز میکنم تو را نزد خود حس میکنم...

دیوانه نیستم!

بیش از اندازه دوستت دارم....

پی نوشت:

تو چشمه ای هستی که گرداگردش را تله گذاشته اند،
من بچه کبکی که از دور له له می زنم برایت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 8:58 توسط رابعه


26 سال پیش ، در چنین روزی؛  بی تاب ِ رها شدن بودم. بی تاب ِ دیدن دنیایی رنگارنگ ؛

بی آنکه بدانم روزگاری اینچنین سیاه انتظارم را می کشد...

بی آنکه بدانم تقدیر ِ بی رحم اینگونه برایم رقم خورده است...

7 دی 64 ! آقای دکتر یداللهی به داد نوزاد و مادر رسید  و هر دو را از مرگ نجات داد!

 می گفتی شنبه ساعت 10 شب بود ؛ شبی سرد که اگر پشت یک چراغ قرمز میماندی نوزاد رنگ ِ این دنیا را نمی دید...

و ایکاش پشت یک چراغ  ِ قرمز معطل میشدید... آخر سیاهی که تماشا ندارد!

امسال اولین دی ماه ِ بی توست ...

اولین روز ِ تولد بی تو! این که تولد نیست... انهدام است، س ق و ط  است !

کاش نمی دیدم روز ِ تولدی را که تو در آن حضور نداری خالق ِ من!

دلم برایت لک زده... برای آغوشت، صدایت، دستهای مهربانت... برای مهربانی ها و خنده هایت...

امسال کلی برنامه ریزی کردم برای سالگرد ِ سقوطم!

به خانه که رسیدم؛به ریحان می گویم کیکی بخرد ؛ همراه یک شمع ِ سیاه رنگ!...

سپس  هدیه‌ی همیشگی ات را "که اکثرا پول بود؛" کادو می‌کنم

خطت را خوب بلدم...

طوری رفتار می‌کنم که واقعا خیال کنم این هدیه‌ی توست ...

اما نمی‌دانم امسال؛ چه می‌نویسی روی پاکت برای  روز تولدم...

شاید بنویسی:

"رابعه جان، دختر قشنگم  تولدت مبارک"

هدیه را باز میکنم و اشک میریزم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 0:59 توسط رابعه |


امروز ماهگرد ِ جداییمونه... تقویم می گوید شصت و یک روز گذشته اما... برای من بیش از شصت و یک سال سپری شده؛
دو ماه شد که تو نیستی تا من خودم را فرو کنم در آغوشت...

دو ماه است زندگی روی سگی اش را نشانمان داده.... دو ماهیست که نیمه شبها از خواب میپرم و نیستی که از تو بپرسم عزیزم درد نداری؟؟؟

شصت و یک صبح بی تو گذشته...هر صبح در را که باز میکنم تا از خانه خارج شوم منتظرم تا بگویی: ظرف غذایت را فراموش نکنی!!! کمی مکث میکنم؛ صدایت در گوشم میپیچد و با بغض خانه را ترک میکنم...

شصت و یک شبانه روز است که روزم  را با بغض آغاز  و شبها با چشم ِ خیس به خواب می روم...

دو ماه است که در این شهر که هیچ؛ در خانه ی پدری هم احساس غربت میکنم....

سخت دلتنگــــــــــتم

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 13:57 توسط رابعه |


در ابتدا، جنینی کروی شکلی... که از دایره ی درد!!! بیرونت می کشند.
.
.
و بعد؛ زوزه و نـِـق .... در ذوزنقه ی آغوش.

.

.

بعد از آن
هرمهای مختلف رشد !

.

.
وبعد

- به فراخور ِ حال - یا در پی ِ ارتفاع نیازی ویا مثلث ِ راز!!! .

.

.

آخر ِ سر هم
که به مستطیل گور می سپارندَت!.

.

.

این زندگی فقط جبر نیست؛ "هندسه" هم هست....!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 20:19 توسط رابعه |


خواهرزاده ات خوابت را دیده ؛ "نگران ِ ما بودی... اظهار ناراحتی میکردی از این همه بی تابی..."

من که باور نمی کنم؛ اگر همه ی اینها حال مرا ندانند تو خودت می فهمی... بیست ساله بودی که مادرت را از دست دادی...

میگفتی در کوچه ی خاکی روی زمین افتاده بودی و بر سرت میزدی... جیغ میکشیدی و باور نمی کردی بدبختی ات را!

خودت درد بی مادری کشیده بودی مادر جان.. سی سال هم که از این مصیبت گذشته بود باز اسم مادرت که می آمد لب بر می چیدی و اشکت جاری میشد... پس نخواه که بی تابت نباشیم...

ما که به زندگیمان برگشته ایم عزیز دلم... راه میرویم، غذا میخوریم، نفس میکشیم... فقط جای خالی ِ تو آتیشمان می زند......

تازه؛ پنجشنبه من و ریحان و راحله را به آرایشگاه بردند؛ دستی به سر و رویمان کشیدند و به قول خودشان از عزا در آوردندمان! دستشان درد نکند ...


چتری هایم را کوتاه کردم؛ آنگونه که تو دوست داشتی ... آخرین بار که چتری ام را کوتاه کردم و وارد خانه شدم گفتی به به... مثل هنرپیشه ها شدی!
ابروهایم را هم پهن برداشتم همانطور که تو دوست داشتی... دخترانه و سنگین!

اما دلم؛ ای وای! کاش میشد دستی به سر رو رویش بکشم... تمام ِ برگهایش خشک شده؛

باغبانش تو بودی ... بهانه ات را میگیرد

پی نوشت: خودت یادم دادی خواب ِ زن چپ است...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 0:15 توسط رابعه |


در تقویم ِ همه! فردا شب ، شب ِ اول ِ زمستان است... شب ِ یلدا؛ بلندترین شب ِ سال؛

تو هر سال با انگشتان کشیده و مهربانت برایمان انار دانه می کردی ؛ هندوانه قاچ می کردی و عطر ِ خوش ِ سبزی پلو با ماهی ات کوچه را بر می داشت...

امسال اما؛ برای ما شش آبان اول زمستان بود...اول ِ سوز و سرما...

بلندترین شب ِ سال  برایم همان شبی بود که تا صبح کنار ِ جسم ِ سرد و بی جان ِ تو بودم ...

نمی دانم چطور سپری شد آن شب... مدام پارچه ی سفیدی که رویت بود را کنار می زدم و صورت خندانت را نگاه می کردم...  صدای ضجه ی من از ناله ی آسمان بلندتر بود...

عزیز ِ من! خیالت راحت ؛ امسال هم همه ی سوروسات مهیا بود.... بجای هندوانه ی سرخ دل ِ من قاچ شده بود؛

دانه های اشکم هم مثل دانه های انار غیر قابل شمارش بود... "من خون گریه می کردم... "

و عطر ِ گل ِ یاسی که از تو در فضا پرآکنده شده بود اجازه نمی داد قویترین عطرها هم به مشامم برسد گل ِ خوشبوی من...

واقعا درست است که : یک لحظه، زندگی تو از دست میرود!…وقتی کسی که هستی ِ تو هست میرود!!

پارسال همین موقع تو صحیح و سالم بودی... کلتسکین تومور ، هنوز خودش را نشان نداده بود... همه ی ما شاد و بی غم بودیم...

صدای خنده هایمان گوش ِ فلک را کر می کرد...

پر از انگیزه بودیم برای ادامه ی زندگی...

و اکنون! برای تو نمی دانم آنجا چگونه می گذرد... اما برای من ؛

اینجا، انگار بر گلویم خنجر گذاشته اند و نمي‌بُرند!! 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 15:39 توسط رابعه |


Don’t leave me in all this pain
Don’t leave me out in the rain

Come back and bring back my smile , Come and take these tears away

I need your arms to hold me now
The nights are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life

Don’t leave me here with these tears
Come and kiss this pain away
I can’t forget the day you left, Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Don’t leave me in all this pain
Don’t leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me


Without you I just can’t go on , Can’t go on

پ ن : خدایا تو را شکر می گویم که این طور مرا بیچاره و مستاصل آفریده ای.
خسر الدنیا و الاخرتم کرده ای. متشکرم. و منتظرم البته. که تمام شود؛ روزها و شب هایت تمام شود.
علیرضا روشن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 1:19 توسط رابعه |


دلتنگی ِ همه را ، در آغوش تو،  تمام می کردم !

                                                                               حالا دلتنگی ِ رفتن تو را چه کنم ؟...

نه! نمی شود.. هیچ گونه این غم سبک نمی شود...

چه کسی گفته خاک سرد می کند؟ غلط است...  نبودن تو را هیچ چیز تسکین نمی دهد؛ جز مرگ...

به گمانم فقط خوابیدن زیر ِ خروارها خاک است که سرد میکند این غم را...

مرا طلب کن...

خورشیدکم!  تو رفته ای و این زندگی بی تو "شب ِ تار است"

مرا بخواه؛ و آرامشی ابدی نصیبم کن...

دردانه ات اینجا در عذاب است... اینجا بدون ِ تو حتی برای آه کشیدن هم هوا کم است...

اینجا بدون ِ تو پر از دلتنگیست..

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 1:9 توسط رابعه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


چه بی رحمی تو ؛
ای تقدیر!
----------------------------------------
تو رفته‌ای و کل دنیا ،مرخصی گرفته اند برای خراب شدن روی سرم؛
چه خوب که ویرانیم را نمی‌بینی عزیز دلم...

----------------------------------------

مرگ را دوست دارم! حسِ غريبی به من مي گويد؛ آن جا كسي است قلبش پاك و محبتش بي دريغ!!! هر كه باشد ،هر چه باشد... از اين آدميان خاكي بهتر است!!

----------------------------------------

شب آغاز هجرتِ تو، شب در خود شکستنم بود...شب بی رحم رفتن تو؛ شب از پا نشستنم بود.

----------------------------------------


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شیطنت فرشتگان!
غذاهای به ظاهر خوشمزه و در عین حال مضر
کلاتسکین... مهمان ناخوانده
کلافگی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو



پیوندها

بدون حرف
عاشـــــــــــــــــــــــــقانه ها
داستان آباد
واران(استاد جلیل صفربیگی)
تشر نامه
شعرهای زیبای میثم یوسفی
شام آخر
داس کنـــــــــــــــــــــــــــد
پرواز
حرفهای اونی که تو آینه است
پویا
غوغـــــــای تنهــــــــــــــایی
مـمــــزی
مهدی نظام اســــــــــــلامی
دیوار
آ مـــــــــــــــــــــا تــــــــــــور
شانار
یک برنامه نویــــــــــــــــــس
فریاد سکوت
کیوان
پسری با کفشــهای کتانی
سامان
عـرفــــــــــــــــان(چای تلخ)
روتین
پشــت هیچســــــــــــــــتان
تام کروز
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
سكوت جدايي
به همین ســــــــــــــــادگی
تــــاروت
ســـفیر(یه دوست خوب)
پشه
دوست داشتن برتر از عشقه
امـــــین
نان سالهاي جــــــــــــــواني
گردباد
گل ســــــــــــــــــــــــــــرخ
راز سر به مهر
شعرهای زیبای مونا برزویی
هفت 7
سایت ترانـه هــــــــــــــــــــا
دریــچه
شب نقــــــــــــــــــــــره ای
اميرارسلان
نوامبر بیست و پنج
فریـــــــــــــــــــاد از سکوت
استاد لنگرودی
پـــــــابرهـــنه تا مــــــــــاه
فریــده
نظــــــــر من درباره زندگی!
عصیان
خودنویسی(محمدرضا نصیری)
دل تنـها
پـــــــــــــــــــــــابرهنه در کویر
مهدیه لطیفی
وبــــــــــــــــلاگ رسول یونان
محمد مرکبیان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin