تبليغاتX
من آن خزان زده برگم...

من آن خزان زده برگم...


 این روزها...
سوز و سرمای بهمن حالمو بد میکنه.. صبحها با سرگیجه بلند میشم؛ پارسال همین حوالی بود که صورت ِ مهربونت زرد شد...

از این بیمارستان به اون بیمارستان ... از این آزمایشگاه به اون کلینیک... از این دکتر به اون متخصص...

دکتر سلطانعلی فلاح! بعد از انجام اندو سونوگرافی  با جدیت تمام بهم گفت هیچ کاری نمیشه کرد... پاهام سست شده بود؛ 

من چه میدونستم ای آر سی پی چیه! چه میدونستم کلاتسکین تومور چیه! چه میدونستم چه بلایی داره سرمون میاد...

و بعد با تو آشنا شدم...

نمیدونم دوسِت دارم یا ازت متنفرم...

ولی عکستو که میبینم اشک میریزم... این رو هم میدونم تا عمر دارم فراموشت نمیکنم... نه ماه از حساسترین روزای زندگیم همه ی امیدم به تو بود...

یه روز که بهت گفتیم: اول خدا؛ دوم شما با اون لباس آبی رنگت که رنگ ِ چشمات بود گفتی : اول خدا ؛ بعد هم خدا..

بهر حال! این روزا سالگرد ِ تلخ آشناییمونه! دکتر نا صر ابراهیمی دریانی...

"کاش تو معجزه میکردی برام پنجه طلای گوارش ِ ایران..."


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 15:3 توسط رابعه |


امروز تولد علی ِ ... دیشب توی اتاق ِ تو خوابید... میفهممش ! اولین تولد بی مامان؛ مرگه! کلی بغض داشت...

صبح برای علی اس ام دادم :معنای زنده بودن ِ من، با تو بودن است. نزدیک، دور ؛سیر، گرسنه؛ رها، اسیر... دلتنگ، شاد ! آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد داداش گلم!
نوشتم این مسیج به همراه یک بوسه از طرف من و مامانه!

اس ام اس رو ارسال کردم و اشکامو پاک کردم و پیش خودم فکر کردم : خیلی زود مادر شدم؛ خیلی سخته نقش مادر رو برای برادر! بازی کردن! خیلی همه چیز سخته...
جهنمی که تو قرآنت وعده دادی من الان توشم... مرسی که اجازه میدی همه چیز رو زود تر از موعدش تجربه کنم خدای پیر ِ بخشنده ی مهربان!!
کلا از جوونای همسن خودم خیلی جلوترم...

 بی مادری ِ زودرس!

احساس مسئولیت ِ بیش از اندازه ی زودرس!!!

جهنمی شدن قبل از مرگ!

وه که چقدر دوسم داری خدا! چجوری جبران کنم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 14:18 توسط رابعه |


Today, I’m here to warn you that you are being lied to.
Our parents, teachers, our doctors have lied to us. And it’s the exact same line. The same 6 words…

EVERYTHING IS GOING TO BE OKAY.
But what if it isn’t? What if some of human experience is something you inherit like curly hair or blue eyes?
What if pain is just in your DNA, and tragedy is in your birthright?

"The beaver Movie (Jodie foster)"


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 21:3 توسط رابعه |


می گویند هر سن و سالی که داشته باشی، اگر کسی نباشد ، "مرده یا زنده" که با یادش ، چشمانت ، از شادی یا غم، پر اشک شود؛ هرگز زندگی نکرده ای!

و من این روزها شدیدا  "زندگی" می کنم!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 20:37 توسط رابعه


خورشید که رفت همه ی دنیا هم اگر نور شود؛ آفتاب گردان میمیرد...

خورشیدکم چرا آفتاب گردانت را تنها گذاشتی؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 14:3 توسط رابعه |


خالی ست اتاق ِکوچک من....
من، تکیه داده ام سرم را به کتاب ِ "سال ِ بلوا" که نمی توانم بخوانمش؛
شاید ، کسی که به انگشتِ سبابه در می زند خدای خستهء مهربان باشد!

برای آشتی آمده شاید!

خودش میداند که بد کرده در حقم!

از بچگی عاشقش بودم... و حالا هم با همه ی دلگیری ام از او؛ در را که باز کنم  میگویم:

قهرم؛ ولی حرف میزنم....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 22:6 توسط رابعه |


ای تو! که مرا میخوانی

میشنوم صدایت را!

نوای دلنشینت را؛

با یاد ِ تو چشم میبندم و صبح چشم که باز میکنم تو را نزد خود حس میکنم...

دیوانه نیستم!

بیش از اندازه دوستت دارم....

پی نوشت:

تو چشمه ای هستی که گرداگردش را تله گذاشته اند،
من بچه کبکی که از دور له له می زنم برایت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 8:58 توسط رابعه


26 سال پیش ، در چنین روزی؛  بی تاب ِ رها شدن بودم. بی تاب ِ دیدن دنیایی رنگارنگ ؛

بی آنکه بدانم روزگاری اینچنین سیاه انتظارم را می کشد...

بی آنکه بدانم تقدیر ِ بی رحم اینگونه برایم رقم خورده است...

7 دی 64 ! آقای دکتر یداللهی به داد نوزاد و مادر رسید  و هر دو را از مرگ نجات داد!

 می گفتی شنبه ساعت 10 شب بود ؛ شبی سرد که اگر پشت یک چراغ قرمز میماندی نوزاد رنگ ِ این دنیا را نمی دید...

و ایکاش پشت یک چراغ  ِ قرمز معطل میشدید... آخر سیاهی که تماشا ندارد!

امسال اولین دی ماه ِ بی توست ...

اولین روز ِ تولد بی تو! این که تولد نیست... انهدام است، س ق و ط  است !

کاش نمی دیدم روز ِ تولدی را که تو در آن حضور نداری خالق ِ من!

دلم برایت لک زده... برای آغوشت، صدایت، دستهای مهربانت... برای مهربانی ها و خنده هایت...

امسال کلی برنامه ریزی کردم برای سالگرد ِ سقوطم!

به خانه که رسیدم؛به ریحان می گویم کیکی بخرد ؛ همراه یک شمع ِ سیاه رنگ!...

سپس  هدیه‌ی همیشگی ات را "که اکثرا پول بود؛" کادو می‌کنم

خطت را خوب بلدم...

طوری رفتار می‌کنم که واقعا خیال کنم این هدیه‌ی توست ...

اما نمی‌دانم امسال؛ چه می‌نویسی روی پاکت برای  روز تولدم...

شاید بنویسی:

"رابعه جان، دختر قشنگم  تولدت مبارک"

هدیه را باز میکنم و اشک میریزم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 0:59 توسط رابعه |


امروز ماهگرد ِ جداییمونه... تقویم می گوید شصت و یک روز گذشته اما... برای من بیش از شصت و یک سال سپری شده؛
دو ماه شد که تو نیستی تا من خودم را فرو کنم در آغوشت...

دو ماه است زندگی روی سگی اش را نشانمان داده.... دو ماهیست که نیمه شبها از خواب میپرم و نیستی که از تو بپرسم عزیزم درد نداری؟؟؟

شصت و یک صبح بی تو گذشته...هر صبح در را که باز میکنم تا از خانه خارج شوم منتظرم تا بگویی: ظرف غذایت را فراموش نکنی!!! کمی مکث میکنم؛ صدایت در گوشم میپیچد و با بغض خانه را ترک میکنم...

شصت و یک شبانه روز است که روزم  را با بغض آغاز  و شبها با چشم ِ خیس به خواب می روم...

دو ماه است که در این شهر که هیچ؛ در خانه ی پدری هم احساس غربت میکنم....

سخت دلتنگــــــــــتم

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 13:57 توسط رابعه |


در ابتدا، جنینی کروی شکلی... که از دایره ی درد!!! بیرونت می کشند.
.
.
و بعد؛ زوزه و نـِـق .... در ذوزنقه ی آغوش.

.

.

بعد از آن
هرمهای مختلف رشد !

.

.
وبعد

- به فراخور ِ حال - یا در پی ِ ارتفاع نیازی ویا مثلث ِ راز!!! .

.

.

آخر ِ سر هم
که به مستطیل گور می سپارندَت!.

.

.

این زندگی فقط جبر نیست؛ "هندسه" هم هست....!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 20:19 توسط رابعه |


خواهرزاده ات خوابت را دیده ؛ "نگران ِ ما بودی... اظهار ناراحتی میکردی از این همه بی تابی..."

من که باور نمی کنم؛ اگر همه ی اینها حال مرا ندانند تو خودت می فهمی... بیست ساله بودی که مادرت را از دست دادی...

میگفتی در کوچه ی خاکی روی زمین افتاده بودی و بر سرت میزدی... جیغ میکشیدی و باور نمی کردی بدبختی ات را!

خودت درد بی مادری کشیده بودی مادر جان.. سی سال هم که از این مصیبت گذشته بود باز اسم مادرت که می آمد لب بر می چیدی و اشکت جاری میشد... پس نخواه که بی تابت نباشیم...

ما که به زندگیمان برگشته ایم عزیز دلم... راه میرویم، غذا میخوریم، نفس میکشیم... فقط جای خالی ِ تو آتیشمان می زند......

تازه؛ پنجشنبه من و ریحان و راحله را به آرایشگاه بردند؛ دستی به سر و رویمان کشیدند و به قول خودشان از عزا در آوردندمان! دستشان درد نکند ...


چتری هایم را کوتاه کردم؛ آنگونه که تو دوست داشتی ... آخرین بار که چتری ام را کوتاه کردم و وارد خانه شدم گفتی به به... مثل هنرپیشه ها شدی!
ابروهایم را هم پهن برداشتم همانطور که تو دوست داشتی... دخترانه و سنگین!

اما دلم؛ ای وای! کاش میشد دستی به سر رو رویش بکشم... تمام ِ برگهایش خشک شده؛

باغبانش تو بودی ... بهانه ات را میگیرد

پی نوشت: خودت یادم دادی خواب ِ زن چپ است...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 0:15 توسط رابعه |


در تقویم ِ همه! فردا شب ، شب ِ اول ِ زمستان است... شب ِ یلدا؛ بلندترین شب ِ سال؛

تو هر سال با انگشتان کشیده و مهربانت برایمان انار دانه می کردی ؛ هندوانه قاچ می کردی و عطر ِ خوش ِ سبزی پلو با ماهی ات کوچه را بر می داشت...

امسال اما؛ برای ما شش آبان اول زمستان بود...اول ِ سوز و سرما...

بلندترین شب ِ سال  برایم همان شبی بود که تا صبح کنار ِ جسم ِ سرد و بی جان ِ تو بودم ...

نمی دانم چطور سپری شد آن شب... مدام پارچه ی سفیدی که رویت بود را کنار می زدم و صورت خندانت را نگاه می کردم...  صدای ضجه ی من از ناله ی آسمان بلندتر بود...

عزیز ِ من! خیالت راحت ؛ امسال هم همه ی سوروسات مهیا بود.... بجای هندوانه ی سرخ دل ِ من قاچ شده بود؛

دانه های اشکم هم مثل دانه های انار غیر قابل شمارش بود... "من خون گریه می کردم... "

و عطر ِ گل ِ یاسی که از تو در فضا پرآکنده شده بود اجازه نمی داد قویترین عطرها هم به مشامم برسد گل ِ خوشبوی من...

واقعا درست است که : یک لحظه، زندگی تو از دست میرود!…وقتی کسی که هستی ِ تو هست میرود!!

پارسال همین موقع تو صحیح و سالم بودی... کلتسکین تومور ، هنوز خودش را نشان نداده بود... همه ی ما شاد و بی غم بودیم...

صدای خنده هایمان گوش ِ فلک را کر می کرد...

پر از انگیزه بودیم برای ادامه ی زندگی...

و اکنون! برای تو نمی دانم آنجا چگونه می گذرد... اما برای من ؛

اینجا، انگار بر گلویم خنجر گذاشته اند و نمي‌بُرند!! 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 15:39 توسط رابعه |


Don’t leave me in all this pain
Don’t leave me out in the rain

Come back and bring back my smile , Come and take these tears away

I need your arms to hold me now
The nights are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life

Don’t leave me here with these tears
Come and kiss this pain away
I can’t forget the day you left, Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Don’t leave me in all this pain
Don’t leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me


Without you I just can’t go on , Can’t go on

پ ن : خدایا تو را شکر می گویم که این طور مرا بیچاره و مستاصل آفریده ای.
خسر الدنیا و الاخرتم کرده ای. متشکرم. و منتظرم البته. که تمام شود؛ روزها و شب هایت تمام شود.
علیرضا روشن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 1:19 توسط رابعه |


برگ ریزان ِ خزان  ،
بی رنگی ِ خورشید ،
لرزش اندام رنجور درختان ،
روزهای سرد و کوتاه ....
باد ِ بی پایان ،
مرا یاد آور ِ غمهاست ...
غم دیروز ،غم امروز و غم فردا

پاییز لعنتی همه ی عزیزان من و خوشی هایم را به تاراج برده... پاییز فصل عاشقی نیست؛ فصل مرگ است.. فصل دل بریدن

پاییزهای قبل برایم رنج و عذاب بود چون تو را از من گرفته بود...

هر سال نوزده آذر اینجا برایت می نوشتم: نیستی اما یادت اینجاست...

یا نیستی و دلم گرفته...

یا چه می دانم ؛ کاش بودی و می دیدی....

ولی امسال... او هم آمد پیش تو... روزها قبل به پیشواز رفته ام... هفته هاست دلتنگم؛  پاییز سال 90 دلتنگی ام تکمیل شد...

تمام این دنیا آواری شد و روی سرم ریخت...

 نفرتی از پاییز به دل دارم ؛ اما انگار درون سینه ام هم جز پائیز فصلی نیست ... دلم درختی خشک و بی برگ شده....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 0:57 توسط رابعه


دلتنگی ِ همه را ، در آغوش تو،  تمام می کردم !

                                                                               حالا دلتنگی ِ رفتن تو را چه کنم ؟...

نه! نمی شود.. هیچ گونه این غم سبک نمی شود...

چه کسی گفته خاک سرد می کند؟ غلط است...  نبودن تو را هیچ چیز تسکین نمی دهد؛ جز مرگ...

به گمانم فقط خوابیدن زیر ِ خروارها خاک است که سرد میکند این غم را...

مرا طلب کن...

خورشیدکم!  تو رفته ای و این زندگی بی تو "شب ِ تار است"

مرا بخواه؛ و آرامشی ابدی نصیبم کن...

دردانه ات اینجا در عذاب است... اینجا بدون ِ تو حتی برای آه کشیدن هم هوا کم است...

اینجا بدون ِ تو پر از دلتنگیست..

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 1:9 توسط رابعه |


چهل شبانه روز شد که تو نیستی و من فهمیدم چه سگ جانم! که هنوز بی تو این نفسهایم بالا می آیند...
چهل شبانه روز شدکه پریشانم و پژمرده و دیگر "کسی نیست تا برای آرامش دلم نذر کند..."

دفترهایت را ورق می زنم... تمامش نام ماست.... اینقدر تومان برای  ریحان؛ اینقدر تومان برای رابعه... همه برای کار و خوشبختی و آرامشمان!

ای وای... کاش بودی و برای دخترکان گریان و دلمرده ات نذر می کردی...

یعنی واقعا شد چهل روز؟! 

دچار تناقضم ... بعضی عصر ها کلید را می چرخانم و وارد خانه میشوم؛ جای خالی ات را می بینم...مکث می کنم؛  به خیالم همین دیشب بود که باهم حرف زدیم و درد دل کردیم.... باور نمی کند دلم که هفته هاست نیستی ...

و روزی دیگر جلوی آینه می ایستم؛ چروک های زیر چشمم را میبینم و به خودم میگویم: یعنی این تغییرات همه در همین چند هفته بوده؟؟
نه! بعید می دانم؛ به نظرم سالها گذشته... هر لحظه بی تو هزاران سال گذشته.... 

همه می گویند چهل روز ... اما من معلقم در این زمان...

"همه" خیلی حرفها می زنند...

می گویند: تو از ناراحتی ِ ما ؛ آزرده می شوی... روح مهربانت از گریه های ما در عذاب است...

خیالت راحت عزیزم "من خوبم!"  فقط دستم به این زندگی نمی رود!


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 22:52 توسط رابعه |


تو رفته ای و همه میگویند
باید تاب بیاورم؛
بپذیرم؛
وداع را ،
درد را؛

مرگ را..


تو رفته‌ای و کل دنیا ،مرخصی گرفته اند برای خراب شدن روی سرم؛
چه خوب که ویرانیم را نمی‌بینی عزیز دلم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 13:14 توسط رابعه |


این ها روی سنگی نام تو را حک کرده اند و میگویند سنگ قبر توست...
روی سنگ نوشته:
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته....
خدا حافظ ای همنشین ِ همیشه...
مگر می شود باور کنم همنشین ِ همیشگی ِ من زیر ِ خروارها خاک خوابیده است و من اینجا هنوز زنده ام؟! هنوز نفس می کشم...
وای نه...
دل ِ من باور نمی کند...
چه بی رحمی تو ای خدا... چقدر تمنا کردم که مرا بجای او ببر...

کاش بجای تو من رفته بودم... می دانم داغ ِ فرزند سخت است... اما اگر من می رفتم تو باز هم دختر داشتی...
خواهرکانم دلداری ات می دادند؛ ریحان موهایت که یک دست از داغ ِ "دختر کوچکت" سپید میشد را شانه می کرد ؛ راحله دستانت را می بوسید و هلیا را در آغوشت می گذاشت و میگفت خدا یکی داده و یکی گرفته... و تو دلت کمی گرم میشد...
اما من که دیگر مادر ندارم! تو یکی بودی... آخر من دیگر کجا مثل تو پیدا کنم؟!

اگر من بجای تو رفته بودم؛ دیگر پژمرده شدن ِ عزیزانم را هم نمی دیدم حتی...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 1:25 توسط رابعه


امروز درست سی روز ِ که ندیدمت....

نهایت زمانی که ازت دور بودم؛ دو هفته بود... نوع ِ دوری ِ فرق داشت. دوری جغرافیایی بود؛ همیشه سفر که میرفتی نگران بودی.. تلفن میزدی و میگفتی خوب غذا بخوریا... مواظب خودتونم باشید... و سوال میکردی : رابعه جان چی میخوای برات سوغات بیارم؟؟؟

تا الان هنوز که زنگ نزدی؛ تلفن همراهتم که خاموشه، نمیدونم نگرانمی یا نه ولی من دلتنگتم... دلتنگ ِ صدات، چشای مهربونت، دستای گرمت، تن ِ نحیفت، گونه های برجسته ات، دلتنگ خود ِ خودتم... تازه این بار؛ ازت سوغاتی هم میخوام: "مرگ" رو برام سوغات بیار..

خیلی بی معرفتی اگه منو نبری پیش ِ خودت... دختر کوچولوت هنوز کوچیکه.... هنوز تنها پناه ِ خستگیاش فقط تویی...

من هر روز آهنگ ِ داریوش رو گوش میدم که میگه: " اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد" میدونی یه جورایی میخوام "تلقین" کنم به خودم... هی دستمو میذارم رو شونه ام و میگم: " اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد"  درست مثل  اون صبح ِ بارونی  که تو رو گذاشتیم در قعر زمین و برادر ِ بزرگم اومد توی قبر، دستشو گذاشت رو شونت و با گریه برات تلقین خوند...
یادمه مداح  اسمت رو صدا زد؛ یه سری سوال کرد و خودش هم جوابشو بهت رسوند !!! (نمیدونست تو اصول و فروع ِ این دین ِ مسخره رو حفظی)؛ نمیدونست همیشه همه ی سفرهات به اماکن مذهبی بود...

توی وفور ِ گریه و با همون گیجی شنیدم اسم ِ 12 تا امام رو میاورد... همونایی که تو خیلی بهشون ارادت داشتی؛ همونایی که تو این نه ماه ، ما صداشون میزدیم و اونا جواب ندادند...

من همه ی اینا رو دیدم...  با همین چشمام دیدم که خاک ریختن روت؛ ولی خودت بهم یاد دادی آدم هر چیزی رو که میبینه باور نمیکنه.... میگفتی :  این زمونه ؛ زمونه ی بدیه... خوش بین باش؛ اما خوش بین دیر باور... منم خوش بینم... و منتظرم که برگری...

من دارم با نفرت زندگی میکنم... زندگی که نه! جون می ک َن َم.... از  عدد ِ شش، غروب، جمعه، پاییز، بارون... زندگی؛ از همه ی اینا متنفرم..
یا بیا یا منو با خودت ببر...

دستور نمیدم.. "خواهش میکنم"... تو که هر چی من میگفتم میگفتی باشه... نگو نه :(

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390 20:10 توسط رابعه |


تو نباشی
ماندن به چه دردی می خورد؟
به کدام شهر بروم
که حضور غایبت
ديوانه ام نکند
... ... کدام موزه و پل و خیابان؟...
گل قشنگم!
به کجای تنم دست بکشم
که رد انگشتانت بر آن نباشد؟
چه لباسی بپوشم
که تو تنم نکرده باشی؟
راستی
زیستن چه بیهوده است

بی تو...

:(

                             عباس معروفی

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390 2:40 توسط رابعه |


آخه من که همسن و سال تو نیستم... ببین آقای محترم!  شاید گرد ِ غم روی چهره ام نشسته ؛ اما باور کن سن و سالی ندارم..

من قدیم ها آدم ِ شوخ طبع و مسخره ای بودم؛ درست... اما ماههاست که جدی و سخت شده ام..

حالا شاید گاهی در جمع های دوستانه برای فرار از ترد شدن؛  لبخندی اجباری بزنم ؛ و گهگداری برای پنهان کردن غصه هایم لودگی کنم اما! ...

"اصلا اما و اگر ندارد!!"  ؛ همه ی این بازیها زیر ِ سر خود توست... دلیلی ندارد برایت توضیح بدهم...

ببین، ای مرد!    میدانم مردی... چون این چنین سنگدل بودن ؛ یک کار ِ مردانه است... 

البته در عین مردانگی؛ خیلی نامردی... نامرد و پست... ظالم و بی رحم..

هر که و هر چه هستی... این شوخی ِ جدیدت اصلا خنده دار نیست... مضحک است

یک ماه است که همه میگویند مادر ِ من رفته... میدانم دروغ است... من که باور نمیکنم..  دیگر بس است؛ بگو که شوخی است ... بگو که بر می گردد... 

آهای روزگار با توام... بگو که بر میگردد....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390 11:10 توسط رابعه |


اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن.

دیگر مهم نیست: بودن یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن.

آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی و نگاه... و البته بغض  همراه همیشگی ِتوست ...    لا ادری! *

* لا ادری: نویسنده ی متن ِفوق بنده نیستم... متن  که نویسنده اش مجهول است را جایی خواندم و بسیار همزاد پنداری کردم..


و من اکنون به همان نقطه رسیده ام... سکوت میکنم و نگاه و فکر و بغض؛ هیچ چیز برایم اهمیت ندارد... فقط به روز مرگ می اندیشم... به با تو بودن...

درست است که روزهای اندکی را پشت سر گذاشته ام ! اما یکی از روزها ؛ آنچه که نباید از دست دادم....

و حالا ...روزهای بسیاری پیش رو دارم ....

بی واهمه ره سپار می شوم!

"چرا که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم"

چرا که یکی از روزها ، از دست داده ام.... آنچه که نباید ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 20:4 توسط رابعه


 در رفتن تو ما سیاه پوشیدیم اما دنیا تغییر نکرد...

فقط مثل قصه های مادربزرگ... بعد از تو ما کلاغانی هستیم که دیگر هیچ وقت به خانه شان نمی رسند..

بی تو من کلاغ ِ سیاه پوشی ؛ گم کرده راهم... بی مقصد... سرگردان..

                                               در به در  و  آواره ترینم....

اینجا دیگر همه چیز سیاه است... درست رنگ چشمان ِ من.. ؛ یادت هست؟  تو سیاهی ِ چشمانم را دوست داشتی؟ همیشه میگفتی زیباترین نوزادت بودم...

میگفتی  دو تا چشم سیاهم و لبخندم را که دیدی مهرم به دلت نشست و فراموش کردی که من  همان فرزند ناخواسته ای هستم که نباید می آمد...

میگفتی همان لحظه که در آغوشم گرفتی خدا را شکر کردی که تمام ِ تلاشهایت برای انهدام  ِ جنینت بی حاصل بوده...

اما ... کاش تلاشهایت جواب میداد...؛  کاش همان روز که می خواستی کاسه ای زعفران را با آب بنوشی تا من پا به این دنیا نگذارم پشیمان نمیشدی..

ای کاش بند ناف ، دور ِ گردنم میپیچید و چشمانم هیچ گاه این دنیای زشت و این همه بدبختی  را نمی دید...

کاش وقتی کپسول گاز را از پله ها بالا میبردی من برای ماندن سماجت نمی کردم...

انگار همه ی این زندگی، تاوان ِ سماجتم است...

من نباید می آمدم... مادرم تو می دانستی این دنیا جای من نیست... 

می دانستی این زندگی سراسر بدبختی ست...  "کاش بیشتر تلاش میکردی مادر... " ؛

بس است دخترک...  بجای این همه حسرت و ای کاش! قبول کن که چوب آفریده شده ای ، و سرنوشتی جز سوختن نداری...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 1:20 توسط رابعه |


"نبودن" هایی هست كه هیچ بودنی جبرانش نمی كند...

"غم" هایی هست که هیچ شادی ای نابودش نمی کند...

"رفتن" هایی هست که هیچ آمدنی جایش را پر نمی کند...

"او" یی هست که تمام زندگی است... و وقتی نباشد ؛ تو هم نیستی..

و درست همینجاست که راه می روی , نفس می کشی, می نویسی , کتاب می خوانی , بغض می کنی اما زندگی نمی کنی...

حوادثی هست که ناگزیر نابودت می کند.. و حالا من با تمام  ِ وجود؛ از غم  ِ    رفتن    ِ   " اویم ذره ذره  نابود  می شوم...

پ ن: بعضی سختی‌ها نه آدم را قوی می‌کنند، نه آب‌دیده... فقط فرسوده‌ می‌کند... پیر و فرسوده !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 8:30 توسط رابعه |


من این را میدانم! تشييع جنازه ي بعضی انسان ها، جشن عروسي ِ فرشتگان است...

از روزی که تو رفتی، هر عصر این ساعت به آسمان نگاه میکنم... به فرشتگان تبریک میگویم!

آه میکشم... غبطه میخورم ... زیر ِ لب با بغض میگویم:  عروس ِ خوبی نصیبتان شده... زیبا ، معصوم و با وقار... آنکه اکنون عروس ِ شماست؛ بهترین ِ من بود؛ دلخوشی ام... تمام  ِ دار و ندارم...  

هر روز همین حوالی ؛ به غروب که نزدیک میشویم.. این قلبم از جا کنده میشود... اشکم ناخودآگاه سرازیر... هر روز غروب من تا دم ِ مرگ میروم ... 

من هر روز بی تو میمیرم!

بی تو  دیگر هر لحظه غروب است،  پاییز است.. دلگیر است...

انگار کرکره ی روزگار

با پلک هایِ تو

سقوط کرده است..."‏

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 17:2 توسط رابعه |


بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرَم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند...

یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند؛ مایعی در رگهام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید.

پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد...

کاش تولد من هم می ماند برای بعد، "به کجای دنیا برمی خورد؟"

 سال بلوا- عباس معروفی

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 23:15 توسط رابعه


آخه الان چه وقت ِ برفه؟! 

این روز ها همه ی دنیا به هم ریخته...

تو رفته ای، من مانده ام؛ 

پاییز ، زمستان شده؛

خانه ، جهنم؛

دل ِ من خون....

امسال... این برف ِ نو ؛ برایم دوست داشتنی نیست ، شکنجه است، عذاب است.. دل نگرانم... یک موقع سردت نشود عزیز من! 

دیگر هیچ چیز در این دنیا برای من جذاب و لذت بخش نیست ؛ من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم          

                                      این زندگی ِ من است ....                                                                         

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 2:53 توسط رابعه


در ذهن ِ مرده ی من پر از صدا و تصویر است...

صدای آخرین نفسهای تو، وقتی که در چشمانت چیزی بود که  میل رفتن نداشت

و  آن لحظه ؛ مرگ ِ نه ماه سکوت ِ من بود ...

وقتی تو  با عزراییل دست و پنجه نرم می کردی ؛ در نظر من عزراییل بی رحم ترین فرشته خدا بود

در آن زمان که من فریاد می زدم   و او تو را با خود می برد ...

و چقدر تلخ ، تمام شیشه های دلم  تکه تکه بر هوا پاچید

و من مثل عروسکی شده بودم...  با دو چشم شیشه ای  که دیگر  هیچ نمی دید و  هیچ نمی گفت

و من ناباورانه دست های عزراییل را گرفته بودم و فریاد می زدم نه ، نه

و مرگ چادر سیاهی بود روی تنهایی من وقتی کنار گور ؛  از خدا شکوه می کردم

و خاک این خاک ِ سرد  ! چقدر آرام  نگاهم می کرد ....

و خاک این خاک سرد چقدر ساکت بود و تو انگار باز می خندیدی

مثل همیشه

ومن چقدر  از خدا شکوه کردم چقدر چشمانم به پوچی این لحظه ها ، این لحظه ی مرگ

این پیک تلخ و سیاه ، آرام می گریست

و مرگ چقدر بی رحم بود...

 انگشتانم مور مور می شوند

تنم هوس مرگ کرده

 من انگار یکبار مرده ام

یکبار که نه! در این نه ماه ؛ جان داده ام  ولی آن لحظه... غروب جمعه همه چیز تمام شد.. من تمام شدم

 اینجا دیگر همیشه پاییز است... اینجا در قلب ِ من پاییز ماندگار شد

و پشت پنجره ی گورستان همیشه  بهار است

فرشته ی من رفت و بهار را با خود برد...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 12:56 توسط رابعه |


هوس ِ حسی ناشناخته در رگهای من وول میخورد!

هوس كردم تنم سرد شه...

اشكم خشك شه

ذهنم خالى شه

چشمام تاریك شه

روزام شب نشه!


می خواهم! نه ذهنم از فكرى پر شه!

                                   نه اشكى بریزم!

                                               نه چشمم دنبال چیزى باشه...

                                                                                              نه ... هیچی ِ هیچی!

                                                                                     سرد و بى حس بشم...
آدم است دیگر! گاهی هوس ِ مرگ میکند!


پ ن:
راست گفت؛ شاملوی بزرگ :

خوشا رها کردن و رفتن ! خوابی دیگر؛ به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر! به ساحلی دیگر...به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !

آه ، این پرنده؛ در این قفس تنگ!!!! نمی خواند ..

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390 18:17 توسط رابعه


موهای سپید برادر  ِ جوانم را نگاه میکنم... تعدادشان اندازه ِ غم ِ من غیر قابل شمارش شده است!

اشکهای بیشمار ِ خواهری که تازه مادر شده  پتک که نه! تبری ست محکم بر ریشه ی من!

سر درد ها و بغض های مکرر خواهر دیگرم نیز تمامی ندارد... 

اینها به کنار! دیدن ِ تو! بی تابی ات! این همه پریشانی و نگاه مضطربت؛ چشم های ِ محزونت؛ ناله های شبانه ات؛ مظلومیت و بی پناهی ات همه و همه اسیدیست بر روی این زخم ِ کاری!

بار ِ این همه غم در حد ّ شانه هایم نیست...


من تمام هراسم از اینست

نكند بعد از تو نفس بكشم . .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 1:48 توسط رابعه


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


چه بی رحمی تو ؛
ای تقدیر!
----------------------------------------
تو رفته‌ای و کل دنیا ،مرخصی گرفته اند برای خراب شدن روی سرم؛
چه خوب که ویرانیم را نمی‌بینی عزیز دلم...

----------------------------------------

مرگ را دوست دارم! حسِ غريبی به من مي گويد؛ آن جا كسي است قلبش پاك و محبتش بي دريغ!!! هر كه باشد ،هر چه باشد... از اين آدميان خاكي بهتر است!!

----------------------------------------

شب آغاز هجرتِ تو، شب در خود شکستنم بود...شب بی رحم رفتن تو؛ شب از پا نشستنم بود.

----------------------------------------


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شیطنت فرشتگان!
غذاهای به ظاهر خوشمزه و در عین حال مضر
کلاتسکین... مهمان ناخوانده
کلافگی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1390

دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو



پیوندها

بدون حرف
عاشـــــــــــــــــــــــــقانه ها
داستان آباد
واران(استاد جلیل صفربیگی)
تشر نامه
شعرهای زیبای میثم یوسفی
شام آخر
داس کنـــــــــــــــــــــــــــد
پرواز
حرفهای اونی که تو آینه است
پویا
غوغـــــــای تنهــــــــــــــایی
مـمــــزی
مهدی نظام اســــــــــــلامی
دیوار
آ مـــــــــــــــــــــا تــــــــــــور
شانار
یک برنامه نویــــــــــــــــــس
فریاد سکوت
کیوان
پسری با کفشــهای کتانی
سامان
عـرفــــــــــــــــان(چای تلخ)
روتین
پشــت هیچســــــــــــــــتان
تام کروز
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
سكوت جدايي
به همین ســــــــــــــــادگی
تــــاروت
ســـفیر(یه دوست خوب)
پشه
دوست داشتن برتر از عشقه
امـــــین
نان سالهاي جــــــــــــــواني
گردباد
گل ســــــــــــــــــــــــــــرخ
راز سر به مهر
شعرهای زیبای مونا برزویی
هفت 7
سایت ترانـه هــــــــــــــــــــا
دریــچه
شب نقــــــــــــــــــــــره ای
اميرارسلان
نوامبر بیست و پنج
فریـــــــــــــــــــاد از سکوت
استاد لنگرودی
پـــــــابرهـــنه تا مــــــــــاه
فریــده
نظــــــــر من درباره زندگی!
عصیان
خودنویسی(محمدرضا نصیری)
دل تنـها
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin